انتقال مطالب وبلاگ

به علت مشکلات پرشین بلاگ مطالب وبلاگم را به به مرور به بلاگفا منتقل می کنم به این آدرس

یکی بود یکی نبود

http://mardani.blogfa.com/

   + محسن مردانی - ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٩

تفسیری عرفانی از داستانی نارنج و ترنج

 وبلاگ جدیدم به خاطر مشکلات پرشین بلاگ

یکی بود یکی نبود

تفسیری عرفانی از داستانی نارنج و ترنج

        در مطلب «مهتاب، دیوانه و زنجیر» نوشتم  که از بسیاری شعرها و داستان‌ها می‌توان تفسیری عرفانی داشت. داستان عامیانه نارنج و ترنج که معمولاً برای کودکان گفته می‌شود مدتها ذهنم را مشغول کرده بود تا این‌که مدتی قبل تفسیری عرفانی از این داستان به ظاهر ساده را نوشتم و اکنون آن را در وبلاگ قرار می‌دهم. داستان نارنج و ترنج بسیار مشهور است به همین خاطر اصل داستان را نمی‌آورم. اگر کسی نشنیده است می‌تواند آن را در کتاب افسانه های کهن فضل اله مهتدی (صبحی) بخواند.

 

  ادامه مطلب  
   + محسن مردانی - ۸:٤۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٩

نذرهای فرهنگی و غیرخوراکی

مطلبی به مناسبت حلول ماه مبارک رمضان سال 1431 هجری قمری برابر با 21 مرداد 1389 هجری شمسی

 

 

سال 1383 یکی از دوستان به نام آقای فتح اله قطره سامانی که در شهرکرد به شغل شریف آموزگاری اشتغال داشتند (و اکنون بازنشسته هستند) به مناسبت حلول ماه رمضان که روز آغاز هفته هم بود شعری سرودند و در برنامه‌ی رادیویی شهرکرد خواندند. ایشان لطف کردند و نسخه‌ای از آن را هم برای من فرستادند. که در اینجا می‌بینید.

 

هوالمحبوب

خوش بود هفته ای که آغازش

ماه   مهمانی  خدا  باشد

در سحرگاه  روشنش  برخیز

تا دل از تیرگی جدا باشد

از دل و جان در این ضیافت شو

چون تو را میزبان خدا باشد

حیف باشد در این مه پر نور

تن و جان محو سایه ها باشد

قدر شب های «قدر» اگر دانی

مستجاب از تو هر دعا باشد

چون به « ادعونی » اش دهی پاسخ

« استجب » بهر  تو  ندا باشد

«قطره»  نومید بحر لطفش نیست

همچو  «خس» گرچه بی بها باشد

 

من هم پاسخی طنز آمیز سرودم و برایشان فرستادم که پاسخ مرا هم (البته با کمی جرح و تعدیل) در اینجا می‌بینید.

 

رمضان آمدست و می‌دانی

«ماه   مهمانی  خدا  باشد»

ماه کم خوردن است و امساک است

لیک بر عکس و جابجا باشد

وقت افطـار بدتر  از  هر مـاه

معـده  لبـریز  از  غـذا باشد

شب قدرش کمی شود پس و پیش

چون که تقویم ما خطـا باشد

هر که همسایه است با مسجد

او  به  سردرد  مبتـلا باشد

گر به مسجد روی شوی مسموم

بوی پا  بس که در هوا باشد

وای بر ما اگر عبادتمان

بهر سالوس و از ریا باشد

رمضان هم ز روزه داری ما

غرق اندوه  و  نارضا باشد

 

اما پس از ذکر این خاطره می‌خواستم پیشنهادی داشته باشم

 

ماه‌های مذهبی مثل شعبان و رمضان و محرم زمان عبادت و البته نذر است. نذرهائی که متأسفانه اکثراً با مواد غذایی ارتباط دارد. مواد غذایی سرشار از چربی و شکر مثل شله‌زرد، حلوا، آش و . . .  که برای شهرنشینان کم‌تحرک از زهر هم خطرناک‌تر است. و گاهی حتی کاملا ًمصرف هم نمی‌شود و در یخچال‌ها و آشپزخانه کارنامه اسرافکاری‌های ما را سیاه‌تر می‌کند. چرا کمی هم نذرهای فرهنگی نمی‌کنیم و پولهایم را برای فرهنگ این مملکت خرج نمی‌کنیم؟

مدتی قبل در اینترنت به دنبال شاهنامه فردوسی می‌گشتم. هیچ جا متن کامل این اثر جاودانی ما ایرانیان که با فرمت word  یا txt قابل دانلود باشد و بتوان راحت در آن جستجو کرد وجود نداشت. در سایتی تمام دیوان شمس و مثنوی مولانا را با فرمت word پیدا کردم ولی چه خوب بود این متن دارای پاورقی حاوی معانی لغات مشکل آن بود. چیزی که به جرأت می‌توان گفت حتی در بازار کتاب وجود ندارد چه برسد به اینترنت.

چرا رمان‌های مهم زبان فارسی مثل کلیدر، سووشون و . . . یا دیوان تمامی شاعران مهم فارسی زبان در اینترنت وجود ندارد. چرا موسسه‌ای نیست که حق تألیف این کتاب‌ها را به قیمت خیلی خوب (که کمکی به هنرمندان این مرز و بوم باشد) بخرد و این کتاب‌ها را با فرمت word  یا txt و PDF یا حتی جاوا (برای گوشی‌های موبایل) به روی اینترنت قرار دهد. (بدون لینک‌های غیرمستقیم چند مرحله‌ای با هزاران پسورد مختلف)

البته منظورم موسسه‌های دولتی نیست چون خودم کارمندم و می‌دانم  که این کار اگر در چنبر بودجه‌های دولتی بیفتد به جائی نمی‌رسد. مؤسساتی خصوصی و غیرانتقاعی که با کمک‌های اهدائی مردم و حتی نذورات مذهبی تغذیه شود. مثلاً بنیاد غیرانتفاعی حافظ که با جمع کردن کمکهای مردمی از عاشقان حافظ (که در ایران و جهان کم نیستند) نرم افزارهای رایگان درباره این شاعر آسمانی تولید کند. فایلهای متنی و رسانه‌‌ای در اینترنت قرار دهد یا حتی کتاب‌های درباره‌ی حافظ (مثلاً حافظ نامه‌ی استاد خرمشاهی) را مثلاً با 50% یارانه بفروشد.

این پیشنهاد را در تمام زمینه‌های فرهنگی می‌توان بکار برد مسائل دینی ومذهبی (که خوشبختانه موسسات دولتی و غیردولتی زیادی در این زمینه فعال است)، ادبیات فارسی، رمان، و حتی سینما (کاش یک نفر فیلمنامه تمام فیلم‌های زنده‌یاد علی حاتمی را در اینترنت قرار می‌داد)

راهکارهای دیگری هم وجود دارد. مثلاً موسسه‌ی سعدی برای جمع‌آوری پول، برای هزینه قرار دادن کلیات سعدی با معانی و شرح لغات، مهمانی شامی برگزار کند که دارای ورودی چندصد هزارتومانی باشد (کاری که در بسیاری کشورها انجام می‌شود).

خرج کردن پول در راه خدا فقط پر کردن شکم مردم نیست. بیایید ذهنشان را از خوراک‌های فرهنگی پر کنیم.

می‌دانم وبلاگ من خواننده‌ی زیادی ندارد ولی شاید در این کهکشان اینترنت، این ستاره‌ی کم‌نور هم توجه کسی را جلب کرد.

   + محسن مردانی - ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٩

زنان شجاع کرمانی

 در تاریخ ما همیشه هم اینطور نبوده که زنان تو سری خور مردان باشند و آن‌چنان منفعل، که  مردان برایشان تصمیم‌گیری بکنند. نمونه اش زنان کرمانی در نهضت مشروطه است. من در اینجا مطلبی به نقل از استاد باستانی پاریزی می‌آورم (من کتابهای ایشان را گرچه چون زلف یار آشفته است! دوست دارم. منظور این که از این شاخه به آن شاخه پریدن زیاد دارد.  به قول شاعر من این آشفتگی را دوست دارم ).

این مطلب در مقاله هزاره طبری از کتاب حصیرستان آمده است. استاد پس از شرحی در خصوص همسر طبری به روحیه زنان کویری و مخصوصا زنان کرمان اشاره می‌کند. این مطلب از پاورقی صفحه 250 و 251 این کتاب نقل شده است.

  ادامه مطلب  
   + محسن مردانی - ۸:٢۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٩

زندگی گالیله

داستان گالیله و تقابل او با کلیسا در مورد اثبات گردش زمین به دور خورشید را همه می‌دانیم. برتولت برشت نویسنده آلمانی نمایشنامه زیبایی به نام زندگی گالیله دارد که تقابل علم با تعصب و خرافات را نشان می‌دهد. این نمایشنامه را حتماً بخوانید ولی فعلاً طبقی گل از آن گلستان.....

 

نکاتی از نمایشنامه

زندگی گالیله

 نوشته برتولت برشت

ترجمه کاوه کردونی

سال 1379 انتشارات محور

انتخاب و تایپ : محسن مردانی

گالیله : همانطور که امکان دارد که انسان حرکات ستارگان را بد بفهمد؛ همانطور هم می‌تواند از کتاب مقدس بد برداشت کند.   (صفحه 132)

 

گالیله : حقیقت فرزند زمان نه مقامات، به راستی که حماقت انسان را حد و مرزی نیست. (صفحه 89)

 

گالیله : آن کس که حقیقت را نمی‌داند ، احمق است. اما کسی که حقیقت را می‌داند و آن را دروغ می‌نامد تبهکار است. (صفحه 153)

 

گالیله : یکی از دلائل فقر علم ، تصور دانستن بسیار است. (صفحه 158)

 

گالیله : علمای مذهبی ناقوس‌های خود را دارند و ما خنده‌هایمان را. (صفحه 159)

 

گالیله : به نظر من،  لذت بردن خود کاری است. (صفحه 162)

 

گالیله :) در زمان حکومت دانشمندان) دانش شوقی و تحقیق شهوتی می‌شود.

 

کشیش جوان : خداوند عالم ماده را آفریده است، همچنان‌که مغز بشر را آفرید. پس با علم فیزیک مخالفتی ندارد.

 

گالیله : قبل از ثابت شدن یک فرضیه به آن معتقد و دلبسته نشوید که همین وابستگی سدّی برای دانائی است (مضمون یک متن طولانی)

 

گالیله : (در دادگاه تفتیش عقاید) آقایان خواهش می‌کنم، فقط اندکی عقل! (صفحه 201)

 

آندره‌آ : پس همه چیز با زور بدست نمی‌آید! هرکاری از زور ساخته نیست! پس حماقت مغلوب شد. بلاهت روئین تن نیست! پس انسان را از مرگ گریزی نیست! (صفحه 203)

 

آندره‌آ : بدبخت ملتی که قهرمان ندارد. (صفحه 205)

گالیله : نه بدبخت ملتی که نیاز به قهرمان دارد. (صفحه 206)

 

آندره‌آ به گالیله : ما گفتیم که دست‌های شما آلوده است و شما می‌گوئید دست‌های آلوده به از دست‌های خالی! (صفحه 219)

 

آندره‌آ به نقل از گالیله : انسان‌هایی که رنج می‌برند مرا خسته می‌کنن؛ بداقبالی ناشی از حساب‌های ضعیف است. با درنظر گرفتن موانع ، امکان دارد کوتاه‌ترین فاصله بین دو نقطه، خط منحنی باشد. (صفحه 220)

 

آندره‌آ: مطالعه ویژگی‌های حرکت، مادر تمامی دستگاه‌هائی است که زندگی بر روی کره زمین را امکان پذیر ساخته است تا آسمان کنار گذاشته شود. (برگرفته از از کلام هگل : « آنگاه که رومیان عرصه را بر مردم روی زمین تنگ کردند؛ انسان‌ها سعادت از دست داده خود به روی زمین را، در آسمان‌ها جستجو کردند.» ) (صفحه 220)

 

گالیله : مقدس باد جامعه‌ی ما، جامعه‌ی سوداگران و ریاکاران و بزدلان. (صفحه 222)

 

گالیله : شک، این هنر جدید ما، خیل عظیمی را شیفته خود کرده است. (صفحه 223)

 

گالیله : شما با دانش سر و کار دارید و از طریق آن به شک می‌رسید. دستیابی و در دسترس گذاشتن آن برای عموم، در مرحله‌ی اول شک در دل‌ها می‌افکند. (صفحه 222)

 

گالیله : به عقیده من تنها هدف علم، سبک کردن بار زندگی از دوش انسان‌هاست. (صفحه 224)

 

گالیله : با شرایط کنونی (استبداد کلیسا) فقط می‌توان انتظار به وجود آمدن نسلی  از کوتوله‌های مخترع را داشت که برای هر کاری می‌توان آنها را اجیر کرد. (صفحه 224)

 

گالیله : من به حرفه‌‌ام خیانت کرده‌ام (با اعتراف دروغ و توبه از علم) چنین انسانی دیگر در رده‌ی محققان جائی ندارد.

ویرجینیا (دخترش) : تو دیگر در صف مؤمنانی. (صفحه 225)

 

همخوانی کودکان : ماریا پیراهنش را به تن داشت. پیراهن پاره داشتن، بهتر از هیچ است. (صفحه 225)

 

برتولت برشت در 16 ژوئن 1916 در انشائی با موضوع : « جان باختن در راه میهن، شیرین و تحسین‌آمیز است»  نوشت:

قانونی که بگوید: «مرگ در راه میهن شیرین و قابل تقدیر است» فقط می‌تواند در چهارچوب اهداف تبلیغاتی ارزیابی شود. وداع با زندگی همیشه دشوار است، چه در بستر چه در جبهه‌ی جنگ. آن هم برای جوانانی که دوران شکوفائی زندگی‌شان را سپری می‌کنند. پرحرفی درباره پرسشی ساده، و عبوری آسان از دروازه‌های سیاهی، آن هم درست زمانی که جوانان خود را از ابلیس مرگ بسیار دور می‌بینند؛ کاری بس عبث است که تنها کله‌پوک‌ها می‌توانند تا این حد به آن دامن بزنند.

این انشاء دردسر و توبیخ زیادی برای «برشت» در پی داشت.

   + محسن مردانی - ٩:٥۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٩

داستان‌هایی از ادبیات فارسی ( 5 ) خسرو شیرین

 

 

خلاصه داستان

خسرو و شیرین

سروده‌ی : نظامی گنجوی

 

خلاصه‌نویسی و تایپ : محسن مردانی

 

 

خسرو و شیرین دومین منظومه از مجموعه‌ی پنج گنج نظامی، داستان عشق خسرو پرویز پادشاه ساسانی به شیرین شاهزاده‌ی ارمنی است. عاشق این داستان یعنی خسرو، همچون مجنون عاشقی شوریده دل و پاکباز نیست بلکه پادشاهی هوس‌باز است که وقتی با معشوق خود قهر می‌کند به سراغ زنان دیگر هم می‌رود؛ شاید بتوان گفت شیرین عاشق‌تر از اوست.

          در این منظومه‌ داستان کوچک‌تری هم وجود دارد؛ درباره‌ی عشق جوانی کوهکن به‌نام فرهاد که دلباخته‌ی شیرین است و در واقع او عاشق واقعی شیرین است که عاقبت به‌نیرنگ خسرو کشته می‌شود. در پایان، خسرو و شیرین با هم ازدواج می‌کنند اما خسرو به‌مجازات ظلمی که بر فرهاد کرده است می‌رسد و به دست پسر خود کشته می‌شود. نظامی داستان خسرو و شیرین را در سال 576 هجری قمری به نظم درآورده است.

          نکته‌ای که در این داستان وجود دارد، توجه نظامی به فرهنگ و عرف جامعه است. زنان داستان و مخصوصاً شیرین پاکدامن هستند. شیرین حتی با اصرار خسرو و قول او مبنی بر ازدواج به‌هیچوجه حاضر نمی‌شود قبل از پیمان زناشوئی، دست خسرو به او برسد که این کار، بارها باعث عصبانیت خسرو گشته و برای او غم هجران و ترغیب خسرو به رو آوردن به زنان را به‌بار می‌آورد. این داستان را می‌توان با داستان ویس و رامین سروده‌ی فخرالدین اسعد گرگانی مقایسه کرد. آن داستان پر از روابط غیراخلاقی بین زنان و مردان است همچون اظهار عشق موبد به شهرو که زنی شوهردار است، ازدواج ویس با برادرش ویرو (که گرچه بر اساس دین زرتشتی آن زمان غیر شرعی نبوده است ولی در جامعه اسلامی بسیار زشت تلقی می‌شود)، رابطه رامین با دایه که زنی مسن است، رابطه ویس با رامین که برادر شوهرش است و . . . . . . ناگفته پیداست که اگر در داستان اصلی خسرو و شیرین هم این روابط وجود داشته است؛ نظامی در هنگام سرودن داستان آنها را تعدیل کرده است. به همین دلیل داستان خسرو و شیرین که یک قرن بعد از ویس و رامین سروده شده است؛ بیشتر مقبولیت یافته و مورد پسند جامعه قرار گرفته است. عبید زاکانی در مطلبی طنزآمیز می‌گوید " از دختری که داستان ویس و رامین می‌خواند توقع پاکدامنی نداشته باشید!!"

 

خسرو و شیرین

در ایران دوره‌ی ساسانی، پس از مرگ خسرو انوشیروان، پسرش هرمز به پادشاهی می‌رسد. بعد از چندی، هرمز صاحب پسری می‌شود که او را خسرو پرویز می‌نامند. این پسر بزرگ می‌شود و تبدیل به جوانی زیبا، رشید و دلاور می‌گردد.

خسرو ندیم و همنشینی به‌نام شاپور دارد که مردی جهان‌دیده و در نقاشی و صورتگری چیره‌دست است. شاپور روزی از دیده و شنیده‌های خود در سفرهایش سخن می‌گوید و کلامش به‌آنجا می‌رسد که: «در سرزمین ارمنستان و کنار دریای خزر زنی از نسل شاهان به‌نام مهین‌بانو حکومت می‌کند. این زن برادرزاده‌ای به‌نام شیرین داردکه در زیبائی و دلبری در تمام دنیا بی‌همتاست. و مهین‌بانو او را به ولیعهدی خود برگزیده است. شیرین اسب سیاهرنگی به‌نام شبدیز دارد که در تاخت و تاز، هیچ اسبی به گرد او نمی‌رسد و او همیشه (با هفتاد دختر که در خدمت او هستند) به گردش و تفریح در دشت و صحرا مشغول است. »

خسرو ندیده عاشق شیرین می‌شود و شاپور را برای به‌دست آوردن او به ارمنستان می‌فرستد. شاپور در کوهستان‌های ارمنستان به دیری می‌رسد که راهبان (عابدان مسیحی که ترک دنیا کرده‌اند) در آنجا به عبادت مشغولند. از آنان سراغ شیرین را می‌گیرد. راهبان می‌گویند که در پائین این کوه چمن‌گاهی است که هر روز جمعی از دختران، صبح تا عصر در آنجا تفریح می‌کنند.نآنجا ا شاپور سحرگاه قبل از آن‌که شیرین و همراهانش بیایند، به چمن‌گاه آمده ؛ تصویری از خسرو را، با دقت تمام می‌کشد و آن را به درختی چسبانده و به‌سرعت دور می‌شود.

وقتی شیرین و ندیمه‌هایش برای تفریح می‌آیند؛ شیرین تصویر خسرو را روی درخت می‌بیند و دلباخته‌اش می‌شود. اما همراهان او، از ترس این‌که مبادا تصویر طلسم یا افسونی باشد آن را پاره می‌‌کنند.

شاپور دو روز دیگر این کار را تکرار می‌کند. در سومین مرتبه شیرین بی‌قرار می‌شود و به یکی از ندیمه‌هایش دستور می‌دهد بر سر راه بنشیند تا شاید یکی از رهگذران از صاحب تصویر اطلاعی داشته باشد. شاپور به صورت رهگذری از آنجا عبور می‌کند و ندیمه او را به نزد شیرین می‌برد. شیرین تصویر را به او نشان می‌دهد و می‌پرسد: «آیا او را می‌شناسی؟» شاپور (که نقشه‌اش عملی شده است) زبان به تعریف و تمجید از خسرو می‌گشاید که : «صاحب این تصویر خسرو پرویز ولیعهد و پادشاه آینده‌ی ایران است که در هفت کشور کسی به زیبائی، ثروت و قدرت او پیدا نمی‌شود.»

شیرین که طاقت از دست داده است راز دل را بر شاپور می‌گشاید و از او می‌خواهد اگر می‌تواند چاره‌ای کند که او خسرو را ببیند. شاپور پاسخ می‌دهد: «در حقیقت من از طرف خسرو آمده‌ام؛ چون او نیز با شنیدن آوازه‌ی زیبائیت عاشق تو شده است. برای رسیدن به او، روزی به بهانه‌ی شکار بیرون بیا و به سمت مدائن (پایتخت ساسانیان) حرکت کن. در آنجا به قصر برو و این انگشتر را که به تو می‌دهم به کنیزان او نشان بده ‌تا تو را بپذیرند. در آنجا منتظر خسرو بمان تا به دیدار تو بیاید.»

شب‌هنگام شیرین از مهین‌بانو اجازه‌ی شکار می‌گیرد و صبح با یارانش به شکار می‌رود. او در شکارگاه از یاران جدا می‌شود و به سرعت به‌سوی ایران حرکت می‌کند. همراهانش گمان می‌کنند که اسب او (شبدیز) رم است اما هرچه به دنبال او می‌گردند اثری از او نمی‌یابند. بنابراین به شهر برمی‌گردند و خبر گم شدن شیرین را به مهین‌بانو می‌دهند. مهین‌بانو با غم بسیار به این نتیجه می‌رسد که هیچ سواری به گرد پای شبدیز نمی‌رسد. پس منتظر می‌شود که شاید از او خبری برسد.

از سوی دیگر شیرین پس از چندین روز اسب تاختن به چمن‌زار و چشمه‌ای می‌رسد و برای رفع خستگی، جامه از تن در می‌آورد ؛ پارچه‌ای آبی رنگ به کمر می‌بندد و برای شستشو به داخل آب چشمه می‌رود.

در ایران، پس از آن‌که شاپوربه ارمنستان می‌رود؛ دشمنان خسرو، به‌نام او (که هنوز به پادشاهی نرسیده است) سکه ضرب می‌کنند و به شهرها می‌فرستند. با این کار، هرمز به فرزندش بدگمان می‌شود و تصمیم می‌گیرد او را به‌زندان بفرستد. خسرو به‌کمک یکی از درباریان از قصد پدر آگاه می‌شود و چاره را در آن می‌بیند که تا آرام شدن اوضاع، از کشور دور شود. پس به قصرش می‌رود و به کنیزانش سفارش می‌کند اگر دختری زیباروی با اسبی سیاه به اینجا آمد از او پذیرائی کنید و سپس به‌سوی ارمنستان می‌گریزد.

پس از چندین روز سفر، خسرو در مسیرش به چمن‌زاری می‌رسد. تصمیم می‌گیرد ساعتی در آنجا به استراحت بپردازد. او به‌تنهائی برای گردش به‌سوی چشمه‌ای که در آن نزدیکی است می‌رود. در آنجاست که شیرین مشغول شستشو و آب‌تنی است و موهایش بر صورتش ریخته و از دور و برش غافل است. وقتی شیرین موهایش را کنار می‌زند و به‌اطرافش نگاهی می‌اندازد، جوان زیبائی را می‌بیند که او را تماشا می‌کند. او از ترس به‌خود می‌لرزد و با موهایش بدنش را می‌پوشاند. خسرو که فریفته‌ی شیرین شده است لحظه‌‌ای از او چشم برنمی‌دارد ولی وقتی می‌بیند دختر از نگاه او در رنج است چشم از او برمی‌گیرد و به مناظر دیگر نگاه می‌کند. شیرین از فرصت استفاده کرده و لباس پوشیده و بر شبدیز سوار می‌شود و به‌سرعت دور می‌شود. وقتی خسرو دوباره به سوی چشمه نگاه می‌کند دیگر اثری از دختر نمی‌بیند. این دو نفر گرچه یک‌دیگر را نشناخته‌اند ولی نادانسته به‌هم علاقمند می‌شوند.

شیرین به سفرش ادامه می‌دهد تا به مدائن می‌رسد و به‌قصر خسرو وارد می‌شود. در آنجا کنیزان او را می‌پذیرند اما از روی حسادت با او بدرفتاری می‌کنند. شیرین از آنان می‌خواهد تا قصری جداگانه برای او در محلی خوش آب و هوا بسازند. ولی کنیزان به بنّائی که قرار است قصر شیرین را بسازد فرمان می‌دهند که قصر را در محلی دورافتاده و و دلگیر بسازد. بنّا هم قصر را در محلی سنگلاخ و بد آب‌وهوا در 60 کیلومتری کرمانشاهان می‌سازد. شیرین به‌همراه چند کنیز به آنجا (که بی‌شباهت به زندان نیست) رفته و به‌انتظار خسرو می‌نشیند.

از سوی دیگر خسرو به ارمنستان می‌رسد و مهین‌بانو او را با احترام فراوان استقبال کرده از او می‌خواهد مدتی در ارمنستان مهمان او باشد. خسرو مدتی در آنجا به عیش و خوشی می‌پردازد تا وقتی که شاپور به حضورش می‌رسد و ماجرای شیرین و رفتن او به مدائن را تعریف می‌کند. خسرو مطمئن می‌شود که دختری را که در چشمه مشغول آب‌تنی دیده است همان شیرین بوده است. خسرو شاپور را مأمور برگرداندن شیرین به ارمنستان می‌کند.

همان روز مهین‌بانو وارد بزم خسرو می‌شود و خسرو ماجرای آمدن شاپور و رسیدن شیرین به مدائن را به‌او خبر می‌دهد و می‌گوید به‌زودی شاپور را برای بازگرداندن شیرین به مدائن می‌فرستم. مهین‌بانو پیشنهاد می‌کند که برای رفتن شاپور به مدائن از اسبی به‌نام گلگون که همانند شبدیز تندرو و رهوار است استفاده شود و خسرو می‌پذیرد.

وقتی شاپور به مدائن می‌رسد و سراغ شیرین را می‌گیرد؛ او در قصرش می‌یابد و چون از او می‌پرسد چرا در این جای دلگیر ساکن شده‌است شیرین می‌گوید: " اینجا را به همنشینی با کنیزان فتنه‌جوی خسرو ترجیح می‌دهم ". شاپور خبر رسیدن خسرو به ارمنستان را به او شیرین می‌دهد و از او می‌خواهد که با هم به‌نزد خسرو بروند.

قبل از این‌که شیرین و شاپور به ارمنستان برسند؛ به خسرو خبر می‌دهند که پدرش هرمز درگذشته است و او باید برای تصاحب تاج و تخت به مدائن برگردد. خسرو به مدائن می‌رود و بر تخت سلطنت می‌نشیند. پس از سامان گرفتن کارها، وقتی جویای شیرین می‌شود به او می‌گویند که مدتی قبل به همراه شاپور به جائی نامعلوم رفته است.

هنگامی که شیرین و شاپور به ارمنستان می‌رسند خسرو از آنجا رفته است. اما مهین‌بانو از شیرین استقبال می‌کند؛ فرار بی‌خبر او را به‌رویش نمی‌آورد و دوباره آن هفتاد ندیمه و قصر و خدمتکاران را به او می‌دهد تا روزگار را به شادی بگذراند.

در مدائن پس از مدتی، یکی از سرداران هرمز (پدر خسرو) به‌نام بهرام چوبین به طمع پادشاهی، سپاهیان را بر ضد خسرو می‌شوراند و به همه اعلام می‌کند که خسرو مسبب مرگ پدرش است و لیاقت پادشاهی را ندارد. خسرو وقتی می‌بیند توانائی مقابله با توطئه‌گران را ندارد؛ به آذربایجان می‌گریزد.

خسرو در شکارگاه‌های آذربایجان و نزدیک ارمنستان گروهی را می‌بیند که به‌شکار آمده‌اند وقتی نزدیک می‌گردند معلوم می‌شود که شیرین و همراهانش هستند. در این لحظه عاشق و معشوق برای اولین بار رودرو با هم صحبت می‌کنند و همدیگر را می‌شناسند. شیرین خسرو را به ارمنستان دعوت می‌کند. در ارمنستان مهین‌بانو از خسرو استقبال می‌کند و کاخی به همراه وسائل پذیرائی و خدمتکاران در اختیار او قرار می‌دهد.

مهین‌بانو که از عشق خسرو و شیرین خبردار شده است به برادرزاده‌اش اندرز می‌دهد: « تو دختری پاک و بی‌تجربه هستی؛ حواست باشد که در عشق پاکدامن باشی و نگذاری خسرو با کامجوئی از تو بدنامت کند». شیرین قول می‌دهد که: «به‌جز پس از ازدواج بر طبق دین و آئین، دست خسرو به من نخواهد رسید. »

یک ماه را خسرو و شیرین به تفریح و شکار و بزم، در کنار هم می‌گذرانند. روزی خسرو در مجلسی که خالی از بیگانگان است به شیرین اظهار عشق می‌کند و از او می‌خواهد که آرزوی دیرینه‌ایش را برآورد. اما شیرین می‌گوید: «فرصت بسیار است. تو بهتر است اول سلطنت موروثی خود را از غاصبان بگیری. سپس من به همسری تو درمی‌آیم. » خسرو خشمگین می‌شود و می‌گوید: «عشق تو سلطنت مرا بر باد داد؛ اکنون هر کدام به راه خود خواهیم رفت» و از آنجا سوار بر شبدیز (که شیرین به او هدیه کرده است) یک‌سره به قسطنطنیه نزد قیصر (امپراطور) روم می‌رود.

قیصر روم از خسرو به‌گرمی استقبال می‌کند و دخترش مریم را به همسری او در می‌آورد. پس از مدتی خسرو به کمک سپاهیانی که امپراطور روم در اختیارش قرار داده است به بهرام چوبین حمله می‌کند و دوباره تخت سلطنت را تصاحب می‌کند. وقتی کار مملکت سر و سامان می‌گیرد؛ عشق شیرین دوباره در دل خسرو شوری بر می‌انگیزد.

شیرین هم از دوری خسرو بی‌تاب می‌شود اما مهین‌بانو او را به‌شکیبائی فرا می‌خواند. چندی بعد، مهین‌بانو بیمار می‌شود و از دنیا می‌رود. پس از او شیرین سلطنت را به‌دست می‌گیرد. از ایران خبرهائی درباره‌ی به‌سلطنت رسیدن خسرو می‌رسد که شیرین را خوشحال می‌کند اما از ماجرای مریم دلگیر می‌شود؛ چون مریم از خسرو پیمان گرفته‌است که جز او همسری برنگزیند.

عاقبت شیرین از فراق خسرو طاقت از دست داده ؛ سلطنت را به فرد دیگری می‌سپارد و به‌همراه شاپور به قصد دیدار خسرو به ایران می‌رود و در قصر خودش ساکن می‌شود. خبر آمدن شیرین به خسرو می‌رسد ولی از ترس مریم جرأت رفتن به دیدار او را پیدا نمی‌کند.

روزی خسرو در حرمسرا به‌نزد مریم می‌رود و می‌گوید: « شیرین به عشق من مشهور است؛ بهتر است برای این‌که زبان بدخواهان را ببندیم او را به این قصر آورده و در جائی تحت نظر بگیریم. » اما مریم قبول نمی‌کند و می‌گوید: «می‌دانم که اگر او به اینجا بیاید با دلبری‌هایش تو را اسیر خود می‌کند. اگر او را به اینجا بیاوری من خودم را می‌کشم.» خسرو می‌فهمد که آوردن شیرین به حرمسرا غیرممکن است. بنابراین به پیام‌هائی که شاپور می‌برد و می‌آورد قناعت می‌کند.

روزی خسرو صبوری از کف می‌دهد و شاپور را می‌فرستد که شیرین را پنهانی به حرمسرا بیاورد اما شیرین با پرخاش این خواسته را رد می‌کند که معشوقه‌ی پنهان خسرو باشد و این ننگ را نمی‌پذیرد.

شیرین بیش از هر غذا و نوشیدنی به شیر علاقه دارد اما فاصله‌ی قصر دلگیر او تا محل گوسفندان بیش از 2 فرسنگ است؛ بنابراین به شیر تازه دسترسی ندارد. شاپور پیشنهاد می‌کند جوئی سنگی در کوه بکنند که با دوشیدن شیر در کوه، شیر به‌سوی قصر سرازیر شود. او برای این کار سنگ‌تراشی به فرهاد را معرفی می‌کند و شیرین می‌پذیرد.

وقتی فرهاد را به آنجا می‌آورند تا شیرین چگونگی اجرای کار را برای او توضیح دهد (گرچه شیرین از پشت پرده با او سخن می‌گوید) فرهاد فقط با شنیدن صدای او عاشقش می‌شود و در حالی که زبانش بند آمده است؛ فقط با گذاشتن دست بر چشم، انجام کار را بر عهده می‌گیرد.

فرهاد با شور عشقی که در دلش شعله کشیده است؛ در زمان اندکی جوی و حوضی که برای جمع‌آوری شیر لازم است را  آماده می‌کند. به شیرین خبر می‌دهند که جوی شیر آماده است. او برای بازدید می‌رود و با خوشحالی بر دست و بازوی فرهاد آفرین می‌گوید و چند گوهر گران‌قیمت را به او می‌دهد تا بفروشد و سرمایه‌ای برای خودش بیاندوزد. فرهاد می‌پذیرد و تشکر می‌کند. سپس آن جواهرات را نثار قدم‌های شیرین می‌کند.

فرهاد از عشق شیرین سر به کوه و بیابان می‌گذارد و داستان عشق او بر سر زبان‌ها می‌افتد. خبر به خسرو می‌رسد و او نگران از این رقیب سرسخت با نزدیکانش مشورت می‌کند. آنان کشتن او را به‌صلاح نمی‌دانند و پیشنهاد می‌کنند یا او را با پول و ثروت راضی کند یا کاری در مقابلش قرار دهد که تا عمر دارد از آن فراغت پیدا نکند. به دستور خسرو او را به دربار می‌آورند. اما فرهاد توجهی به شکوه و ثروت خسرو نمی‌کند. پس از مناظره‌ای بین این دو، خسرو متوجه می‌شود که فرهاد در عشق شیرین ثابت‌قدم است. خسرو شرط صرف‌نظر کردنش از عشق شیرین را، کندن راهی در میان دو کوه قرار می‌دهد (به امید این‌که او از پس این کار برنیاید). اما فرهاد شرط را قبول می‌کند و با قدرتی که از عشق گرفته است مشغول به کار می‌شود. او تصویری از شیرین بر کوه حک می‌کند و ضمن راز و نیاز هر روزه با او، دلیرانه به کندن کوه ادامه می‌دهد.

روزی شیرین به دیدار فرهاد می‌رود و جامی از شیر به او می‌دهد. فرهاد نیروئی تازه گرفته و با سرعت بیشتری به کارش ادامه می‌دهد. هنگام برگشتن، اسب شیرین از رفتن باز می‌ماند. فرهاد اسب و سوار را بر گردنش می‌گذارد و به قصر شیرین می‌آورد.

به خسرو خبر می‌دهند: «از روزی که شیرین به دیدن فرهاد رفته است نیروئی تازه گرفته است و مطمئناً تا یک ماه دیگر جاده را آماده می‌کند». خسرو از مشاورانش کمک می‌خواهد. آنان می‌گویند قاصدی به سویش بفرست که به دروغ خبر مرگ شیرین را به او بدهد تا شاید مدتی دست از کار بکشد و بتوان چاره‌ای برای این کار پیدا کرد. اما وقتی خبر مرگ شیرین را به فرهاد می‌دهند؛ او خود را از کوه به پائین پرتاب می‌کند و با فریاد کردن نام شیرین از دنیا می‌رود.

شیرین از مرگ فرهاد باخبر می‌گردد و با شیون و زاری، او را چون بزرگ‌زاده‌ای با تشریفات کامل به خاک می‌سپارد و مزار او زیارتگاه عاشقان می‌گردد.

خسرو در نامه‌ای طعنه‌آمیز به شیرین می‌نویسد: « از مرگ فرهاد غمگین مباش که اگر بلبلی از گلستانت کم شد عمر گل دراز باد که دیگر عاشقان تو زنده‌اند». در همین ایام، مریم همسر خسرو هم از دنیا می‌رود و شیرین به تلافی نامه‌ای به خسرو می‌نویسد و به او سرسلامتی می‌دهد که: «اگر یکی از عروسان قصرت از دنیا رفت؛ عروسان دیگری داری که به آنان دلخوش باشی».

خسرو پس از مرگ مریم، اگر چه به ظاهر عزادار است؛ قاصدی می‌فرستد که شیرین را به حرمسرایش بیاورد. اما شیرین پیام می‌دهد فقط در صورتی به کاخ خسرو ‌می‌‌آید که آشکارا مراسم ازدواج او برگزار شود.

خسرو که از به‌دست آوردن شیرین ناامید شده‌است به دنبال دلدار دیگری به‌نام شکر (که ساکن اصفهان است) می‌رود. اما این زیبارو عیبی بزرگ دارد؛ او بسیار گستاخ و بی‌پرواست و هر شبی را با کسی سر می‌کند. خسرو شبی با غلامی به اصفهان می‌رود و شکر او را به گرمی می‌پذیرد. پس از جشن و پذیرائی هنگامی که موقع خلوت می‌رسد شکر به بهانه‌ای بیرون می‌آید و کنیزی هم‌قد و هم‌شکل خود را به‌بستر خسرو می‌فرستد. صبح قبل از این‌که خسرو بیدار شود کنیز جایش را با شکر عوض می‌کند. پس از بیدار شدن، خسرو از شکر می‌پرسد: «مرا چگونه دیدی؟» شکر می‌گوید: «در تو عیبی ندیدم جز این‌که دهانت بو می‌دهد. اما اگر یک سال، هر روز سیر بخوری این بیماریت برطرف می‌شود». خسرو این پند شکر را به‌کار می‌برد و سال بعد هم به سراغ او می‌آید. شکر دوباره همان نیرنگ را به او می‌زند. صبح دوباره از شکر می‌پرسد: «دیگر عیبی در من سراغ نداری؟» شکر می‌گوید: « همان یک عیب هم برطرف شده است. » اما خسرو پاسخ می‌دهد: « اما تو عیب بزرگی داری که پاکدامن نیستی و هر شب را با مردی به‌سر می‌بری». شکر می‌گوید: « من دامن عفتم را آلوده نکرده‌ام و آنان که شب را با دیگران به‌‌سر می‌برند کنیزان من هستند». خسرو وقتی از پاکدامنی (! !) شکر مطمئن می‌شود؛ او را به عقد خود در می‌آورد.

اما شیرینی شکر هم عشق شیرین را از دل خسرو بیرون نمی‌کند. و او اگر چه می‌خواست با این ازدواج، موجب عذاب شیرین شود؛ از رنج خودش نیز، ذره‌ای کاسته نمی‌شود. از آن سو شیرین هم غریب و تنها مانده است و به درگاه پروردگار دعا می‌کند که خدایا از این هجران و فراق نجاتم ده. ناله و تضرع شیرین به آستان الهی مؤثر می‌افتد و دوباره شعله‌ی عشق شیرین، در دل خسرو شعله می‌کشد.

روزی خسرو به شکار می‌رود. پس از مدتی گردش و شکار، ناگهان راهش را به‌سوی قصر شیرین کج می‌کند. به شیرین خبر می‌دهند که خسرو به‌سوی قصر او می‌آید. او دستور می‌دهد درهای قصر را ببندند و خودش به بام کاخ می‌رود تا آمدن خسرو را تماشا کند. وقتی خسرو به قصر می‌رسد نگهبانان و خدمتگزاران با تشریفات کامل از او استقبال می‌کنند. اما خسرو از بسته بودن در قصر تعجب می‌کند و از شیرین می‌پرسد: « مگر تو را از آمدن من خبر نکردند؟» شیرین پاسخ می‌دهد: « در بیرون قصر، خیمه‌ای زرین برای پذیرائی شما مهیاست.» خسرو می‌پرسد: « از یک سو پذیرائی و احترامم می‌کنی و از سوی دیگر در را به روی می‌بندی! این چه معنی دارد؟»

شیرین جواب می‌دهد: «من از آبروی خودم می‌ترسم. تو اگر مرا می‌خواهی باید رسماً به خواستگاری من بیائی چون بازیچه‌ی هوسرانی‌های تو شدن، در شأن من نیست. »

خسرو می‌گوید: « من هم قصد ازدواج با تو دارم اما درِ قصر را باز کن تا با هم به گفتگو نشینیم». شیرین جواب می‌دهد: « من چون چشمه‌ای کوچک، ظاهر و باطنم پیداست اما تو چون دریای عمیقی، ظاهر و باطنت پیدا نیست. تو با این‌‌که هنوز دستت به من نرسیده است؛ دیگران به من طعنه می‌زنند و ملامتم می‌کنند و جز رنج، از عشق تو نصیبی نبرده‌ام؛ وای به این‌که شبی را با من بگذرانی». عاقبت شیرین حتی با التماس خسرو تسلیم نمی‌شود و او با عصبانیت به لشگرگاه برمی‌گردد.

خسرو در لشگرگاه به شاپور شکایت می‌کند که: « شیرین نه دلدار من که دشمن غدار من است و امروز حرمت مرا نگه نداشت و آبرویم را برد». شاپور جواب می‌دهد: « ناز و ترشروئی شیوه‌ی همه‌ی زیبارویان است و کلاً زنان لحظه‌ای عشق مردان را رد می‌کنند و لحظه‌ای دیگر به سوی آنان می‌شتابند.»

پس از رفتن خسرو، شیرین دلتنگ شده و از رفتار تندش با خسرو خجل می‌گردد. پس شبانه به‌سوی لشگرگاه خسرو می‌رود. در آن‌جا شاپور را می‌بیند و از او می‌خواهد در دو مطلب کمکش کند. اول این‌که خسرو را ترغیب کند که او به رسم و آئین به همسری خود درآورد و دوم او را به‌جائی ببرد که بزم خسرو را ببیند و چهره‌ی او را تماشا کند. شاپور می‌پذیرد و او را پنهانی به بزم خسرو می‌برد.

در بزم خسرو دو خواننده به نام‌های باربد و نکیسا هنرنمائی می‌کنند و آواز می‌خوانند. شیرین به شاپور می‌گوید: « یکی از خوانندگان را نزدیک من بیاور تا من شرح عشقم به خسرو را برایش بگویم که او به آواز بخواند. » شاپور نکیسا را نزدیک او می‌آورد و نکیسا رازهای عشق شیرین را به‌آواز می‌خواند. وقتی نوبت به باربد می‌رسد او از زبان خسرو راز عشق می‌گوید. پس از چند بار رد و بدل شدن این آوازها، خسرو می‌فهمد که کسی از پشت پرده نکیسا را یاری می‌دهد. بنابراین مجلس را خلوت می‌کند و از شاپور می‌خواهد وارسی کرده و آن شخص را پیدا کند. در این لحظه شیرین از پرده بیرون می‌آید و بر پای خسرو افتاده از گستاخی خود عذر می‌خواهد. خسرو باز آتش طمعش شعله‌ور می‌شود اما شیرین دیگربار چهره درهم می‌کشد. شاپور در گوش شاه علت ناراحتی شیرین را جلوگیری از بدنامیش می‌داند و خسرو سوگند می‌خورد جز به رسم و آئین دست به‌سوی شیرین دراز نکند. پس همان شب شیرین را به قصر برمی‌گرداند و مقدمات ازدواج با او را فراهم می‌کند. مدتی بعد شاه، باشکوه تمام عروسش را به مدائن می‌آورد.

در شب عروسی، شیرین به خسرو پیام می‌دهد امشب از باده‌گساری و مستی صرف‌نظر کن. اما خسرو به‌رسم همیشگی، شراب‌خواری از حد گذرانده و مست و لایعقل به حجله می‌آید. شیرین که از این کار خسرو دلخور شده است؛ برای تنبیه او، دایه‌اش (که پیرزنی فرتوت است) را لباس عروس پوشانده و به حجله می‌فرستد. اما پس از مدتی، از فریاد کمک پیرزن متوجه می‌شود خسرو آن‌چنان مست نیست که فرق گل و خار را نفهمد. بنابراین در کمال زیبائی و دلبری، قدم به حجله‌ی خسرو می‌گذارد . . . . . . .

پس از ازدواج، خسرو با تشویق شیرین، به گسترش عدل و دانش می‌کوشد؛ مجلس می‌آراید و از دانشمندان حکمت می‌آموزد.

خسرو از مریم پسری بدنهاد به‌نام شیرویه دارد که در بددلی آن‌چنان است که در هنگام عروسی خسرو و شیرین (هنگامی که کودکی ده‌ساله است) می‌گوید: « کاش شیرین همسر من بود». شیرویه هنگامی که به جوانی می‌رسد؛ زمانی که خسرو برای عبادت به آتشکده رفته است زمام امور را در دست می‌گیرد و خسرو را زندانی می‌کند. در زندان تنها مونس او، همسر وفادارش شیرین است که از او دلجوئی می‌کند. شبی پس از آن‌که شیرین با کلام مهربانش به خسرو دلداری می‌دهد؛ هر دو به‌خواب می‌روند. ناگهان به دستور شیرویه، دژخیمی وارد زندان شده و با خنجر، پهلو و جگرگاه خسرو را از هم می‌درد. خسرو از شدت درد بیدار می‌شود و خود را زخمی و خونین می‌بیند. او که به خاطر خونریزی زیاد تشنه شده است تصمیم می‌گیرد شیرین را بیدارکند تا ظرف آبی به‌دستش دهد. اما می‌اندیشد اگر شیرین را در این حال بیدار کنم وقتی مرا این‌چنین خون‌آلود ببیند دیگر از شدت گریه و زاری خوابش نخواهد برد. پس به‌خاطر آرامش شیرین، تنها و غمگین و تشنه به تلخی جان می‌سپارد.

مدتی بعد، شیرین از رطوبت خون خسرو بیدار می‌شود؛ او که خواب بدی هم دیده است؛ پیکرشوهرش را غرق خون می‌بیند. شیرین فریاد به گریه و زاری بلند می‌کند و پس از عزاداری و شیون بسیار، پیکر خسرو را با گلاب و کافور می‌شوید و آماده‌ی برگزاری مراسم مرگ او می‌شود.

شیرویه که دلباخته‌ی شیرین است پنهانی به او پیغام می‌دهد: «دل‌خوش باش. من عاشق توام و پس از چند هفته سوگواری، تو را به همسری خود در می‌آورم و دوباره ملکه‌ی ایران زمین خواهی شد. » شیرین با این‌که از این بی‌شرمی و گستاخی شیرویه خشمگین است اعتراضی نمی‌کند تا او را فریب دهد. سپس تمام اسباب و لوازم و لباس‌های خسرو را به فقیران می‌بخشد.

در مراسم تشییع، به رسم زرتشتیان پیکر خسرو را در تابوتی گذاشته و به دخمه می‌برند. به دنبال تابوت شاه، شیرین چون عروسی با زیباترین لباس و آرایش، پای‌کوبان و شادی‌کنان قدم برمی‌دارد؛ به‌شکلی که گمان می‌رود از مرگ خسرو غمگین نیست. او هنگامی که جسد خسرو را در دخمه می‌گذارند؛ دیگران را از دخمه بیرون می‌فرستد تا با خسرو وداع کند. سپس با خنجری به سوی پیکر خسرو می‌رود. محل زخم خسرو را باز می‌کند ؛ بر آن بوسه می‌زند و همان محل از جگرگاه و پهلوی خود را با خنجر از هم می‌درد. زخم خسرو با خون شیرین تازه می‌شود. شیرین فریاد می‌زند: « اکنون دل به دلدار پیوست و جان به جانان رسید. » آنگاه لب بر لب خسرو می‌گذارد و در آغوش او جان می‌سپارد.

   + محسن مردانی - ٢:۱٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸۸

داستان‌هایی از ادبیات فارسی ( 4 ) منطق الطیر

هدیه به مدرسه راهنمائی بنت الهدی شهرضا که دخترم در آنجا درس می خواند:

 

خلاصه داستان

منطق‌الطیر

سروده‌ی : عطار نیشابوری

خلاصه‌نویسی و تایپ : محسن مردانی

  منطق‌الطیر منظومه‌ای از شیخ فریدالدین عطار نیشابوری (627-537) شاعر و عارف ایرانی است که مراحل سیر و سلوک در عرفان را از زبان پرندگانی که به‌دنبال سیمرغ هستند و هدهد (شانه‌به‌سر) راهنمای آنان است؛ بیان می‌کند. این کتاب را عطار را احتمالاً در اواخر عمر سروده است و چون خود به بالاترین مراحل عرفان رسیده است؛ برای مشتاقان طی مراحل عرفان بسیار کارگشاست.

 

روزی مرغان و پرندگان دنیا به‌دور هم جمع می‌شوند و می‌گویند: « هر سرزمین و قومی پادشاه و فرمانروائی دارد که نظم و ترتیبی به آنان می‌دهد و کارشان را سامان می‌بخشد. ما نیز باید فرمانده و شهریاری برای خود پیدا کنیم و زمام امورمان را به او بسپاریم.»

از میان جمعشان هدهد زبان به سخن می‌گشاید و می‌گوید: «من پرنده‌ای هستم که با پیامبران الهی هم‌سخن و هم‌کلام بوده‌ام. نخستین بار من از سرزمین سبا خبر آوردم و نامه‌ی حضرت سلیمان (ع) را من به ملکه‌ی سبا رساندم. من با سلیمان پیامبر به همه‌جا سفر کرده‌ام و چیزهائی می‌دانم که شما نمی‌دانید.»

او اضافه می‌کند: «ما پرندگان پادشاهی داریم به‌نام سیمرغ که در کوه قاف منزل دارد. در حریم اوست که ما به عزت و آرامش می‌رسیم و کسی زیباتر و داناتر از او ندیده است. اما رسیدن به آستان او کار سختی است و خشکی‌ها و دریاهای زیادی در راه است. چون پیمودن این راه تحمل رنج و جان‌فشانی بسیاری می‌خواهد و رسیدن به آستان سیمرغ کار هر کسی نیست»

هدهد ادامه می‌دهد: «اما از سیمرغ برایتان بگویم. هرچه زیبائی در دنیاست از جمال او سرچشمه گرفته است. پری از او در نگارستان چین است که این همه نقاشی‌ها و پارچه‌های پر نقش و نگار که در چین ساخته شود پرتوی از ‌همان یک پر است. به همین دلیل گفته‌اند جویای علم باشید حتی اگر در چین باشد . . . . »

هدهد آن‌قدر از زیبائی و فر و جلال سیمرغ می‌گوید که مرغان همه از شوق دیدار او بی‌قرار می‌شوند و عزم حرکت به‌سوی او می‌کنند. هنگامی که زمان حرکت می‌رسد؛ به‌خاطر دوری و سختی راه، کم‌کم هر یکی عذری برای همراهی نکردن با گروه می‌آورند.

اول از همه بلبل آن‌چنان نعره‌ای می‌زند و چنان آوازی می‌خواند که از زیبایی صدایش همه‌ی مرغان ساکت می‌شوند. بلبل می‌گوید: «من عاشق و دیوانه‌ی گلم. در وصف او می‌سرایم و تنها به آن دلخوشم. در زمستان که گلی نیست ساکتم. اما در بهار از عشق گل دیوانه می‌شوم و با آوازم همه‌ی دنیا را از این عشق خبر می‌کنم و حتی عاشقی را به دیگران می‌آموزم. من طاقت عشق سیمرغ را ندارم همان عشق گل مرا بس است.»

هدهد جواب می‌دهد: « این ظاهربینی را کنار بگذار. زیبائی اصلی نزد سیمرغ است. عشق گل جز ناله‌ی تو و خندیدن گل به ناله‌ات چه فایده‌ای دارد. عشق گل کوتاه است و عاقلان به آن‌چه ناپایدار است دل نمی‌بندند. »

پرنده‌ی بعدی طوطی شیرین سخن است. او می‌گوید: « من سبز پوشم و خضر مرغانم. من چون خضر (ع) به یک جرعه آب حیات و عمر جاودانی راضیم و طاقت جستجوی سیمرغ را ندارم.»

هدهد می‌گوید: « جان چه فایده‌ای دارد جز این‌که در راه جانان فدایش کنی. عمر جاودان این نیست که زندگی بی‌ارزشت را حفظ کنی بلکه وقتی جانت را در راه دوست فدا کنی به عمر جاودان می‌رسی.»

سپس طاووس زبان به سخن می‌گشاید و می‌گوید: « من جبرئیل مرغانم که روزی ساکن بهشت بودم و به خاطر فریب شیطان، خدا پایم را زشت کرد و از بهشت رانده شدم. من تنها آرزویم برگشتن به بهشت است و با سیمرغ کاری ندارم.»

هدهد پاسخ می‌دهد : « تو گمراه شده‌ای. بهشت جلوه‌ای از بال و پر حضرت سیمرغ است. تو صاحب خانه را رها کرده‌ای و به خانه چسبیده‌ای.»

بط (مرغابی) پاک و تمیز از آب بیرون می‌آید و می‌گوید: « من زاهد مرغانم . هر لحظه در آب غسلی می‌کنم و همیشه پاک و منزه از آلودگی‌ها هستم. از کرامت و معجزه‌ی من همین بس که بر روی آب حرکت می‌کنم و سجاده بر آب افکنده‌ام. من توانائی پرواز با سیمرغ را ندارم و همنشینی با آب مرا بس است.»

هدهد جواب می‌دهد:« آب برای پاک شدن ناپاکان است و وقتی به پاکی مطلق برسی، آب می‌خواهی چه کنی؟ »

کبک عذر می‌آورد که: « من عاشق گوهرم و در کوه‌ها و معادن جواهرات زندگی می‌کنم. گوهر می‌خورم و بر سنگ می‌خوابم. من به سنگ و گوهر دل‌خوشم و پای رفتن به راه پر مشکل خانه‌ی سیمرغ را ندارم.»

هدهد این‌گونه عذر کبک را رد می‌کند که: « تو نوک و پای قرمز و خوش‌رنگ داری؛ اما هنوز اسیر رنگ یک سنگی. جواهر چیست؟ جز یک سنگ رنگی که اگر رنگ نداشته باشد سنگ بی‌ارزشی بیش نیست؟ حیف نیست که اسیر رنگی باشی؟ »

همای (پرنده‌ی خوشبختی) می‌گوید: « سایه‌‌ی من به پادشاهان سلطنت می‌بخشد اما خودم گوشه‌گیرم و به استخوانی قانعم. من که شاهان افتخار می‌کنند که در سایه‌ی من باشند؛ چه احتیاجی به سیمرغ دارم؟»

هدهد پاسخ می‌دهد: « تو مانند سگی که به استخوانی راضی است به سلطنت‌بخشی خود خشنودی. آن پادشاهانی که تو به سلطنت می‌رسانی نیز، جز افتادن در دام بلا، سودی از سایه‌ی تو نمی‌برند. بهتر است تو در سایه‌ی سیمرغ از سایه‌ی شر شدن رها گردی.»

باز (پرنده‌ی شکاری) جلو می‌آید و سینه سپر کرده و می‌گوید: « جایگاه من دست پادشاه است. تربیت می‌شوم تا در خدمت سلطان باشم و به همراه او به شکار بروم. من به غذائی که از دست شاه می‌خورم راضیم و احتیاجی به پیمودن راه سخت و دشوار رسیدن به سیمرغ را ندارم.»

هدهد او را سرزنش می‌کند که: « این شاهان، سلطان واقعی نیستند. پادشاه حقیقی کسی است که بی‌همتا باشد و کاری خلاف وفاداری و مدارا از او سرنزند. این شاهان دروغین در هر کشوری باشند؛ نزدیکی به آنان بیش از سود و منفعت مایه‌ی خطر و مصیبت است. اگر می‌خواهی در محضر فرمانروای حقیقی باشی باید به آستان سیمرغ بیائی. »

سپس بوتیمار(نوعی پرنده‌ی دریائی) می‌گوید: « ای مرغان مرا به حال خود را رها کنید. لب دریا برای من بهترین جاست و آزارم به کسی نمی‌رسد. من غمگین و دردمند بر لب دریا می‌نشینم و با این‌که تشنه و مشتاق یک قطره آبم، جرئت نمی‌کنم قطره‌ای از آن بنوشم. چون می‌ترسم آب دریا کم شود. من عاشق دریا هستم و همین عشق مرا بس است. مرا که دل‌بسته‌ی یک قطره آبم را با سیمرغ چکار؟»

هدهد جواب می‌دهد: « دریا لیاقت عشق تو را ندارد. دریا پر از نهنگ و جانور است. گاهی تلخ است و گاهی شور. گاهی آرام است گاهی پرموج. این چنین دریای ناپایدار و متلاطم وفائی در عشق ندارد و حتی به عاشقش نیز رحم نمی‌کند و اگر از آن دور نشود غرقش می‌کند. دریا خودش هم  از عشق دیگری سر تا پا موج و خروش است. دریا آرامشی ندارد که به تو بدهد. به دریا قانع نشو که چشمه‌‌ای از کوی سیمرغ است. »

کوف (جغد) می‌گوید: : « من عاشق ویرانه و گنجم. در خرابه منزل می‌گیرم به امید این‌که گنجی بیابم. عشق سیمرغ چیزی جز افسانه نیست که هیچ عاقلی خودش را برای آن به زحمت نمی‌اندازد. »

هدهد نیز می‌گوید: « گیرم که گنج را هم به‌دست آوردی؛ گنج که عمرت را برای آن تلف می‌کنی به چه دردت می‌خورد. گنج‌پرستی و پول‌دوستی حاصلی جز کفر ندارد. »

صعوه (گنجشک) جثه‌ی کوچک و پر و بال ضعیفش را بهانه می‌کند و می‌گوید: « پرنده‌ی ضعیفی مثل من کجا می‌تواند به بارگاه سیمرغ برسد او آن‌قدر عاشق و مشتاق دارد که در مسیر عشق او جز مرگ چیزی نصیببم نمی‌شود. به عذر ناتوانی مرا از این کار معاف کنید. »

هدهد پاسخ می‌دهد: « این‌قدر بازیگوش و حقیر نباش. تو هم قدم در این راه بگذار؛ هر بلائی سر دیگران آمد سر تو هم می‌آید. »

بعد از آن هر پرنده‌ای عذری می‌آوردکه هدهد هیچ‌کدام را نمی‌پذیرد و پاسخ‌ها و جواب‌های فراوان می‌دهد. عاقبت همه‌ی مرغان با هم می‌گویند: « آخر ما پرندگان ضعیف و ناتوان چطور می‌توانیم به جایگاه دوردست سیمرغ برسیم. ما تناسبی با هم نداریم. او چون سلیمان است و ما مورچگان حقیر. رفتن به‌دنبال او از تاب و توان ما بیرون است. »

هدهد جواب می‌دهد: « این ترس و تردید را کنار بگذارید که کار عاشقی با ترس سازگار نیست. هرکسی چشمش به روی عشق گشوده شود شجاع و بی‌پروا می‌گردد. ما مرغان سایه‌ای از وجود سیمرغیم و بی وجود او هیچیم. اگر دلتان را چون آینه پاک و صاف کنید؛ جمال نورانی سیمرغ را می‌بینید. »

هنگامی که همه‌ی مرغان تصمیم به حرکت می‌گیرند از او می‌پرسند: « این راه چگونه است و چطور باید آن را طی کنیم؟ » هدهد می‌گوید: « اول این‌که نباید ترس ار دست دادن جانتان را داشته باشید. کسی که عاشق شد با جان و کفر و ایمان سر و کار ندارد. عشق بالاتر از کفر و ایمان است. عشق باید همراه تحمل درد و رنج باشد. فرشتگان عشق دارند اما درد ندارند. به همین خاطر برگزیدگان الهی بهتر از فرشتگان هستند. برای شروع این راه باید شجاع و بی‌باک بود. »

همه‌ی پرندگان برای حرکت همدل و متحد می‌شوند و برای رهبری خود قرعه می‌زنند. قرعه بسیار به‌جا به‌نام هدهد می‌افتد. پس همگی دل به فرمان او می‌نهند و تاج سروری بر سرش می‌گذارند. صدهزار پرنده به حرکت درمی‌آیند و با فریاد بلندی پرواز را شروع می‌کنند. در مسیر حرکتشان هیچ جنبنده‌ای نیست. آنان با تعجب علتش را می‌پرسند. هدهد جواب می‌دهد: « به‌خاطر فریاد و هیبت شما، راه از بیگانگان خالی شده است.»

در راه از سختی و هولناکی مسیر، پرندگان خسته و خونین‌بال می‌شوند و هرچه می‌روند به جائی نمی‌رسند و پایان راه پیدا نیست. عاقبت مرغان از خستگی و ترس متوقف می‌شوند و به‌دور هدهد گرد می‌آیند و می‌گویند: « تو دانای راهی و از همه پرتجربه‌تری، هرکدام از ما مشکلی داریم یا جویای پاسخ سؤالی هستیم. بهتر است اینجا توقف کنی تا ما سؤالات خود را بپرسیم. »

هدهد توقف می‌کند و پرندگان به دورش جمع می‌شوند. پرنده‌ای می‌پرسد: « تو از ما پیشروتر و برتری. این برتری را چگونه به‌دست آوردی؟»

هدهد پاسخ می‌دهد: « این برتری را من از یک نظر الهی به‌دست آوردم. این مقام ازطاعت و عبادت به‌دست نمی‌‌آید که ابلیس هم بسیار عبادت کرد و اگر کسی گوید طاعت لازم نیست هم سخنی کفرآمیز است. پس تو باید طاعت و عبادت بسیار به‌جا آوری و به آن مغرور نشوی. چون عمری به طاعت به‌سر بردی ممکن است لایق نظر لطف الهی شوی. »

پرنده‌ای دیگر: « این چه راه سخت وطاقت‌فرسائی است. من دیگر تاب و تحملش را ندارم. در چنین راهی مردان پرادعا هم از خجالت چون زنان چادر به‌سر می‌کشند. من اگر به این راه ادامه دهم بی‌گمان جز نابودی و مرگ چیزی نصیبم نمی‌شود. »

هدهد: « چون عاقبت ما مردن است؛ جان باختن در این راه باعث افتخار است و بهتر از مردن در لجن‌زار زندگی دنیاست. »

پرنده‌ای دیگر: « من بار گناه زیادی بر دوش دارم و گناهکاری چون من، که چون مگس آلوده‌ای است به محضر پاک سیمرغ راه ندارد. »

هدهد: « نا امید مباش و از لطف و کرم او غافل نشو که در توبه همیشه باز است.

پرنده‌ای دیگر: « من عاشق طلا و ثروتم و تا سود و منفعتی نداشته باشم کاری انجام نمی‌دهم. »

هدهد: « طلا سنگ زرد رنگی است که تو چون کودکی با آن بازی می‌کنی و هیچ سودی برای تو ندارد. در این راه باید از جان گذشت و چون  اختیار جانت در دست تو نیست، باید از مال و سرمایه‌ات بگذری. فقط مال و ثروت زیاد نیست که دست و پاگیر است؛ گاهی یک زیرانداز کهنه (پلاس) تو را دلبسته‌ی دنیا می‌کند. »

پرنده‌ای دیگر: « من عاشق سرزمین خودم هستم و برایش دل‌تنگ می‌شوم. من از این راه پرخطر خسته شده‌ام و می‌خواهم به سرزمین زیبای خودم برگردم. »

هدهد: « هر سرزمینی حتی اگر به زیبائی بهشت باشد؛ زندان موقتی است که تا وقت مرگ اسیرش هستی و لیاقت دلبستگی و عشق را ندارد. »

پرنده‌ای دیگر: « من عاشق معشوقی هستم که دلم از دوری او بی‌قرار است. من باید به‌سوی معشوقم برگردم. »

هدهد: « ای ظاهربین، عاشق هر که جز سیمرغ شوی در زیبائی‌اش نقصی هست که شایسته‌ی عشق نیست. »

پرنده‌ای دیگر: « این راه بسیار خطرناک است و من از مرگ می‌ترسم. »

هدهد: « هرکه به‌دنیا می‌آید باید بمیرد و از مرگ گریزی نیست. پس این‌قدر ضعیف و ناتوان نباش. »

پرنده‌ای دیگر: « زندگی من تمام به بدبختی و غم و غصه گذشته است. برای سفر دل‌خوشی لازم است. من به همان درد و غم خود سرگرم باشم بهتر است. »

هدهد: « این فکر خام را از سرت بیرون کن. زندگی ناپایدار دنیا، ارزش غم و حسرت را ندارد. چون جهان گذاران است تو هم از خوشی و تلخیش بگذر. »

پرنده‌ای دیگر: « من جسم ضعیفی دارم و طاعت و عبادتی بجا نیاورده‌ام که به آن دل‌خوش باشم. اما همت عالی و طبع بلندی دارم که در راه سیمرغ از هیچ تلاشی کوتاهی نمی‌کنم. »

هدهد: « همت عالی چون مغناطیسی است که عاشقان را به‌سوی معشوق می‌کشد. همت سرمایه‌ی بزرگی است و با آن به هرجا می‌توان رسید. »

پرنده‌ای دیگر: « در محضر سیمرغ انصاف و وفا چه ارزشی دارد؟ من به لطف خدا با انصافم و با هیچ‌کس بی‌وفائی نکرده‌ام. »

هدهد: « انصاف مایه‌ی نجات است و از عمری عبادت هم بهتر است. »

پرنده‌ای دیگر: « من از همه دنیا بریده‌ام و عاشق سیمرغم. لاف عشق او را می‌زنم و حاضرم جانم را در راهش فدا کنم. »

هدهد: « به لاف و ادعا نمی‌توان همنشین سیمرغ در قاف شد. چون هنگام اثبات این ادعا برسد بسیاری رسوا می‌شوند و راست و دروغ هر سخن آشکار می‌گردد. اما به لطف او دلخوش باش که شاید با عنایت او به آستانش راه یابی. »

پرنده‌ای دیگر: « من گمان می‌کنم که به کمال معرفت شناخت سیمرغ رسیده‌ام بنابراین ضرورتی ندارد که به مسیر ادامه دهم. »

هدهد (با پرخاش): « تو فقط به غرور رسیده‌ای و از معرفت دور شده‌ای. این فخر و احساس برتری در وجودت یک توهم شیطانی بیش نیست. به خودت مغرور نشو و از وسوسه‌های نفس بترس. »

پرنده‌ای دیگر: « ای قافله سالار! ما وقتی به محضر سیمرغ رسیدیم؛ چه چیزی بهتر است تا از او بخواهیم. »

هدهد: « از او بهتر چیست که از او بخواهی؟ از محضر او خودش را بخواه؛ که هرکس با او باشد صاحب همه‌ی خوبی‌های دنیاست.

پرنده‌ای دیگر: « ما می‌خواهیم وقتی به آنجا رسیدیم، هدیه‌ای به سیمرغ تقدیم کنیم. او چه چیزی دوست دارد و برایش ارزشمند است. »

هدهد: « باید چیزی ببری که در محضر سیمرغ نباشد تا کارت زیره به کرمان بردن نگردد. آنجا علم و اسرار و طاعت بسیار است. بهتر است سوز جان و درد دل ببری که آنجا نیست. »

پرنده‌ای دیگر: « ما از بس در این راه سخت و بی‌پایان رفتیم خسته شدیم. بگو این راه چند فرسنگ است و پس از چه مدت می‌رسیم. »

هدهد: « هفت وادی (مرحله) در راه است که اگر از این هفت وادی بگذریم به خدمت سیمرغ می‌رسیم. اما چون کسی از این راه برنگشته است کسی نمی‌داند چند فرسنگ است.

وادی اول طلب، دوم عشق، سوم معرفت، چهارم استغنا، پنجم توحید، ششم حیرت و هفتمین فقر و فناست. پس از آن دیگر تلاشی لازم نیست که کشش و جاذبه او خودش تو را جلب می‌کند.

1- در وادی طلب صدها بلا و سختی به‌سویت می‌آید. باید تلاش بسیار کنی و از دل‌بستگی‌های مادی و ثروت و مقام و هرچه داری بگذری تا دلت از هرچه غیر اوست پاک شود. این وادی خونین و پرخطر است.

2- در وادی عشق همه چیز غرق آتش است. عاشق باید چنان بسوزد که خودش هم چون آتش گرم‌رو و سوزنده و سرکش شود. در این مرحله عاقبت اندیشی ارزشی ندارد. دیدگاه کاسب‌کارانه و عقل‌اندیشی فیلسوفانه به‌درد نمی‌خورد. آنجا باید هرچه داری در راه معشوق نثار کنی.

3- در وادی معرفت، آفتاب معرفت به دلت می‌تابد. هر کسی قدر و منزلت خود را می‌شناسد و راه و روش خود را پیدا می‌کند. به یکی محراب عبادت می‌دهند و به یکی بت و صلیب. کسی که به این مرحله برسد تمام سختی‌ها و مشکلات دنیا برایش آسان می‌شود و همه‌ی تلخی‌ها به کامش شیرین می‌گردد. عارف در این وادی به هرجا و هرکس بنگرد چهره‌ی معشوق را می‌بیند.

4- در وادی استغنا سالک (کسی که در راه عرفان قدم بر می‌دارد) به بی‌نیازی می‌رسد و بسیاری چیزها ارزشش را از دست می‌دهد. دریاها و اقیانوس‌ها برایش چون قطره‌ای است  و خورشید و ستارگان چون جرقه‌ای. نه به بهشت دلخوش است و نه آتش جهنم برایش سوزنده است. در این وادی کمیت و تعداد ارزشی ندارد. پروائی نیست که هزاران کودک سر بریده شوند تا از آن میان یکی موسی شود یا هزاران نفر غرق گردند و فقط نوح و عده‌ای معدود زنده بمانند. در آنجا همه چیز ارزش ظاهریش را از دست می‌دهد و رهرو از هر چه جز معشوق بی‌نیاز می‌شود.

5- در وادی توحید عاشق و معشوق یکی می‌شوند. عاشق همه چیز و حتی خودش را هم به شکل معشوق می‌بیند و اختلاف‌ها از بین می‌رود.

6- وادی حیرت محل درد و رنج و اشک است و سالک به سرگشتگی و حیرانی می‌رسد.

7- سخن گفت از وادی فقر و فنا مشکل است. در این مرحله هر چه جز اوست فراموش می‌شود. چیزی جز آن‌چه او بخواهد نمی‌بینی و نمی‌شنوی و انجام نمی‌دهی. مانند موجی که از دریا به حرکت درمی‌آید و هر نقشی که بر ساحل است پاک می‌کند و جز جاپای موج، چیزی در ساحل باقی نمی‌ماند. »

پرندگان وقتی سخنان هدهد را می‌شنوند، می‌فهمند که راه سیمرغ بازیچه نیست و رفتن به این راه از گروهی ناتوان برنمی‌آید. بسیاری از تصور سختی راه همان‌جا می‌میرند. بقیه به راه می‌افتند و سال‌ها ره می‌سپارند و سختی بسیار می‌بینند. عده‌ای از تشنگی و حوادث مختلف می‌میرند. تعدادی از حرارت آفتاب پر و بالشان می‌سوزد و نابود می‌شوند یا طعمه‌ی درندگان می‌گردند. برخی مشغول تماشای عجایب راه شده و از ادامه‌ی مسیر باز می‌مانند. از صدها هزار پرنده فقط سی مرغ بی‌بال و پر، رنجور و غم زده به پیشگاه سیمرغ می‌رسند و آنجا را محلی غیرقابل توصیف و نورانی‌تر از هزاران خورشید و ماه و ستاره می‌بینند. پرندگان خود را در برابر آن عظمت، حقیر و ناچیز می‌یابند و چون قطره‌ای در آن اقیانوس جلال و شکوه محو می‌شوند.

مدتی می‌گذرد تا هنگامی که یکی از مقربان سیمرغ به دیدارشان می‌آید و می‌بیند سی مرغ بال و پر ریخته و نیمه‌جان، گیج و حیران منتظرند. می‌پرسد: « از کجا آمده‌اید و چه می‌خواهید؟ » آنان می‌گویند: « ما پرندگانی هستیم که به اینجا آمدیم تا سیمرغ پادشاه ما باشد. هزاران مرغ بودیم و از راه دور به امید دیدار سیمرغ، فقط سی مرغ زنده به اینجا رسیدیم. آرزو داریم که ‌آن بزرگوار ما را به‌حضور بپذیرد و به لطف در ما نظری کند. »

آن مقرب سیمرغ می‌گوید: « هزاران هزار چون شما در مقابل عظمت او ذره‌ای ناچیز است. شما باشید یا نباشید او پادشاه مطلق و جاودان خواهد بود. مشتی پرنده‌ی حقیر در برابر او چه ارزشی دارد؟ »

پرندگان از این سخن دل‌شکسته می‌شوند و می‌گویند: « حقارت و خواری شایسته‌ی کسی نیست که به محضر او آمده است. اگر ما نمی‌توانیم به وصال او برسیم حداقل می‌توانیم چون پروانه در آتش عشقش بسوزیم. »

سرانجام آنان چون در عشق سیمرغ می‌میرند و سر تا پا درد می‌شوند و با این‌که استغنای کامل حضرت دوست بی‌نیاز از آنان است؛ اما لطفش شامل حالشان می‌گردد و فرستاده‌ای از سوی سیمرغ می‌آید و صفحه‌ای پیش رویشان می‌گذارد تا در آن بنگرند. آنها می‌بینند هر چه در این راه گفته‌اند و انجام داده‌اند در این صفحه نوشته شده است. آنان از خطایا و اشتباهاتشان شرمنده شده و با آتش حیا و شرمندگی آن سیاهی‌ها از وجودشان پاک می‌شود. سپس آنچه کرده‌اند و نکرده‌اند از لوح سینه‌شان محو می‌گردد.

ناگهان آفتاب قرب و نزدیکی به سیمرغ در پیش چشمشان روشن شده و چهره‌ی سیمرغ را می‌بینند. اما آنچه مایه‌ی حیرت و شگفتی‌شان می‌شود این است در آینه‌ی وجود او سیمرغ همان سی مرغ است. یعنی فرقی بین آن سی مرغ با سیمرغ نیست. مرغان چون با تعجب علت این یگانگی را می‌پرسند خطاب می‌آید: « شما چون تمام آلودگی‌های وجودتان را پاک کردید، چون آینه شدید که از خود نقشی ندارد. شما فقط منعکس کننده‌ی شمایل معشوق هستید. »

در پایان آنان چون سایه‌ای که در نور آفتاب ناپدید می‌شود در وجود او محو می‌گردند. پس دیگر نه رهروئی می‌ماند و نه رهبری. فقط راه است.

اول اسفند ماه 1386

 

   + محسن مردانی - ٦:٥٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸۸

غلام قمر

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

ور از این بیخبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم

گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت

سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد

در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو

گفتم ای دل چه مهست این دل اشارت میکرد

که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو

گفتم این روی فرشتهست عجب یا بشر است

گفت این غیر فرشتهست و بشر هیچ مگو

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد

گفت میباش چنین زیر و زبر هیچ مگو

ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال

خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو

گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست

گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

 

این غزل زیبائی است از دریای خروشان عرفان الهی مولانا جلال‌الدین محمد رومی بلخی (مولوی)؛ که در دیوان کبیر شمس تبریزی به شماره 2219 ثبت شده است (چندی پیش هم داریوش اقبالی آن را خوانده است) من ادعائی بر تفسیر این غزل ندارم اما برداشت خودم از چند بیت آن برایتان می‌نویسم شاید شما هم در لذتی که از خواندن شعر بردم شریک شوید.

 

 

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

قمر یا ماه، منبع نور است و کنایه از معشوق الهی است مولانا می‌گوید من بنده معشوقم هستم برای من فقط درباره‌ی او سخن بگو و هر چه برای من می‌گوئی باید نشانه‌ای از او داشته باشد و به اصطلاح بوی او را بدهد

پیش من جز از شمع (نور و روشنائی که باز جلوه‌ای از معشوق است) و شکر (شیرینی و زیبائی‌های زندگی ) سخنی نگو. من نمی‌خواهم سخنان آشفته و بیهوده را بشنوم.

 

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

ور از این بیخبری رنج مبر هیچ مگو

از رنج حرف نزن (کسی که عاشق است در دنیا جز زیبائی و خوشی نمی‌بیند پس صحبت از رنج بی‌مورد است ) جز از گنج سخن نگو (عاشق به گنج واقعی رسیده است. هر روز لطف و رحمتی از معشوق الهی به او می‌رسد که بی‌پایان است و او را از دیگران بی‌نیاز می‌کند).

اگر از این نکات معنوی خبر نداری لطفا اصلا حرف نزن و خودت را عذاب نده.

 

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم

گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیزهائی می‌ترسم. گفت آن چیزها موهوم و غیر واقعی هستند اصلا نامشان را بر زبان نیاور. جز خیر و خوبی چیزی در جهان وجود ندارد (چیزهائی که ما شر می‌دانیم خالی از خیر و خوبی نیستند ولی در مقایسه با چیزهای دیگر، شر به‌نظر می‌رسند)

 

من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت

سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

من در گوش تو (یعنی در روح و ضمیر تو) سخنان و الهامات غیبی را خواهم گفت. تو آنان را قبول کن و جز به اشاره چیزی نگو. چون همه کس محرم این اسرار الهی نیست و تحمل آن را ندارد.

 مطمئنا شعرهای افرادی مثل مولانا و حافظ چیزی جز الهامات غیبی نمی‌تواند باشد چون ما شاعران زیادی در ایران داریم ولی شعر همه، این‌چنین  جاودانه نیست که در هر زمان گوئی تازه است و برای همین دوره گفته است (مخصوصاً در عصر ما که با وجود امکاتات مادی زیاد، همه نوع استرس بر سر انسان‌ها ریخته و در به‌در به دنبال آرامش می‌گردند).

در رابطه با این بیت من به یاد داستان حضرت مریم (س) می‌افتم که بعد از به دنیا آمدن عیسی وقتی از ترس رسوائی و گمان‌های زشت مردم نمی‌دانست چه بگوید به او الهام شد - تو هیچ چیز نگو و روزه‌ی سکوت بگیر ما از زبان کودکت با مردم سخن می‌گوئیم - اشعار مولانا سخنان یک انسان ناتوان و حقیر مثل هر کدام از ما نیست، بلکه  بوی خدا می‌دهد .

 

   + محسن مردانی - ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٧

مهتاب، دیوانه و زنجیر (تفسیری عرفانی از یک ترانه)

دکتر حسین الهی قمشه‌ای در یک سخنرانی خود می‌گفت: «مرحوم پدرم می‌فرمود هیچ شعری (حتی اگر مبتذل و پیش‌پاافتاده به‌نظر برسد) نیست که بارقه‌ای از عشق الهی و عرفانی در آن نباشد. از او پرسیدند: مثلا این شعر عامیانه (اومد لب بوم قالیچه تکون داد / قالی گرد نداشت خودشو نشون داد) چه مضمون عرفانی دارد؟ ایشان فرمودند: معشوق ازلی (خداوند) کارهائی انجام می‌دهد که ظاهراً مقصود دیگری دارد (مانند آفرینش جهان) ولی منظور اصلی، جلوه‌گری ذات زیبای اوست تا دیگران او را بشناسند، ببینند و از جلوه‌ی جمال او روشنی بگیرند»

      من چندی پیش ترانه‌ای از شادروان خانم هایده شنیدم که بسیار قدیمی است (مربوط به قبل از انقلاب) و گرچه به‌نظر می‌رسد ترانه‌ای بازاری باشد؛ ولی من ناگهان بارقه‌ای از نور و عشق الهی در آن دیدم که مشتاق شدم کلمه کلمه‌ی آن را تفسیر کنم

 

      اصولاً شعر بسیار زنانه و معشوقانه است؛ معشوقی منتظر عاشق دلخسته‌ی خود است.

 

به دیدن من بیا مهتاب در اومد

بیا عزیزم بیا صبرم سر اومد

 

مهتاب کنایه ازجمال معشوق است که جلوه‌گری می‌کند. جمال الهی در اسباب و امور «علت و معلولی» پنهان است. خدا را می‌توان با علم و فلسفه شناخت ولی این‌ها زلفی است که چهره را پنهان کرده است و گرچه بویش ما را به‌سوی معشوق رهبری می‌کند ولی هنگامی که نور جمال او به‌قلب تابیده می‌شود؛ شناخت خداوند رنگ جلوه‌ای دیگر دارد که کاملاً با قوانین فقه و کلام و فلسفه متفاوت است، احتیاجی به برهان و دلیل ندارد؛ یک شناخت بی‌واسطه است. این مهتاب گاهی به دل عارف می‌تابد (زمانی که خود معشوق هم بی‌تاب عاشق است). اصولاً عشق الهی از خداوند سرچشمه می‌گیرد. خداوند مشتاق‌تر از هر عارف دل‌سوخته‌ای برای پیوند با جان عاشقان است. او خودش صبرش سرآمده است که پرده از چهره برمی‌دارد و گرنه ما در تاریکی مطلق می‌ماندیم.و وقتی معشوق می‌گوید: «بیا»، ولوله در جان عاشق می‌افتد.

 

می‌دونی قلبم آروم نداره

تو سینه‌ی من یه بیقراره

بیقراری معشوق باعث می‌شود که او پرده از چهره کنار بزند و زلف از فراز کوشک بیاویزد تا زال عاشق به دیدار رودابه برود. خداوند مشتاق هدایت ما به سوی خودش است که سبب می‌شود ما قدم در این راه بگذاریم. (کشش چو نَبود از آن سو چه سود کوشیدن)

 

زنجیرو وا کن ز پا دیوونه‌ی من

چشم انتظارم بیا به خونه‌ی من

تعلقات روزمره‌ی زندگی چون زنجیری ما را گرفتار کرده است، تلاش معاش، مشکلات خانوادگی، بیماری، بی‌پولی، خوشی، پولدار بودن! و . . . . . . اما وقتی مهتاب می‌تابد دیوانگان زنجیر پاره می‌کنند. (یک اعتقاد خرافی یا علمی؟! می‌گوید در شب‌هائی که قرص ماه کامل است بیماری‌های روانی تشدید می‌شود و دیوانگان در تیمارستان سر به شورش برمی‌دارند. ) زمانی که مهتاب جمال او پرده را کنار می‌زند و جلوه‌گری می‌کند ما قدرت پیدا می‌کنیم و می‌توانیم این زنجیرها را (حتی به شکل موقت) پاره کنیم و سر از پا نشناخته به‌سوی او برویم. او در خانه‌اش (که محل آرامش دل است) منتظر ماست. می‌توان این لحظه را به زمان اذان تشبیه کرد که مؤمن زنجیر روزمرگی را پاره می‌کند و به‌سوی مناجات با معشوق می‌رود (متأسفانه من هیچ‌وقت اهل نماز اول وقت نبوده‌ام). دلم می‌خواهد روی موبایلم زمانی را برای نماز تنظیم کنم و عنوانش را بگذارم «زنجیرو واکن ز پا دیوونه‌ی من»

 

تو امید منی، بذار مردم بدونن

غم عشق تو رو، تو چشم من بخونن

تو خورشید منی، من ذره‌ی محتاج نورم

بیا گرمی بده، به جون من اگر چه دورم

 

 

اینجا خطاب معشوقی نیست و از زبان عاشق است(یکی از زیباترین این گونه تغییر مخاطب در سوره‌ی حمد است که در ابتدا از حالت سوم شخص مفرد که توصیف خداوند است ناگهان تبدیل به اول شخص مفرد می‌شود و حالت مناجات پیدا می‌کند)؛ گرچه عاشق آئینه‌ی معشوق می‌شود و تفاوتی در این میان نیست.

      سخن از بی‌پروائی عشق است. چه تفاوتی می‌کند دیگران بدانند یا ندانند چون این مطلبی نیست که حتی بتوان برای دیگران توضیح داد (هر که در این ورطه نیست فارغ از این ماجراست)

      معشوق خورشید است و نورافشانی می‌کند. عاشق محتاج این نور است و بدون این نور ذره‌ای ناچیز. عاشق دور از معشوق است اما این دوری فاصله‌ی مکانی نیست. عشق خدا و انسان مثل عشق دو موجود یکسان نیست، مثل عشق زن و مرد نیست چون یکی بی‌نهایت بزرگ است و دیگری بی‌نهایت ناچیز. و این تفاوت، ایجاد غرابت و دوری می‌کند. مانند فاصله‌ی شاهزاده خانم زیبا، ثروتمند و هنرمندی، که جوانی فقیر، بی‌سواد و بی‌دست‌وپا عاشق او شده است. ااما عشق می‌تواند این فاصله را کم کند.

 

فقط یه‌روز ز تو جدا می‌شم، که توی گوره

اما این بیت آخر را نپسندیدم هیچ گوری نمی‌تواند عاشق و معشوق را از هم جدا کند (یا شاید بر عکس، گور واقعی زمان و مکانی است که از معشوق دور باشی نه قبرستان معمولی)

بقیه‌ی ابیات تکرار ابیات قبل است.

کلاً از شنیدن این ترانه حال خوشی به من دست داد.

01/05/87

 

 

   + محسن مردانی - ٧:٥۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸٧

چرا مردها به حرف زنان گوش نمی‌دهند؟ و . . . . (۱)

نکاتی از کتاب

 

 

چرا مردها به حرف زنان گوش نمی‌دهند؟

 

 و

 

چرا زنان زیاد حرف می‌زنند و بد پارک می‌کنند؟

 

Why men don't listen & women can’t read maps?

 

How we're different and what to do about it?

 

 

نوشته: آلن و باربرا پیز Allen Pease & Barbara Pease

 

ترجمه : محسن جده‌دوستان و آذر محمودی (ترجمه از آلمانی)

 

انتشارات فصل سبز 1381

 

انتخاب، خلاصه‌نویسی و تایپ : محسن مردانی

قسمت اول

 

 

1       تفاوت با تساوی حقوق در تضاد نیست. منظور از تساوی حقوق، آزادی برای انجام کاری است که برای آن ساخته شده‌ایم و تفاوت این است که زن و مرد برای کار یکسان ساخته نشده‌اند.

 

2       زنان و مردان با یک‌دیگر فرق می‌کنند؛ نه بهترند و نه بدتر، بلکه متفاوتند.

 

3       به علت ظلم‌هائی که در تاریخ به زنان شده است؛ هر صحبتی مبنی بر متفاوت بودن زنان و مردان را، مخالفت با تساوی حقوق زن و مرد و سخنی ناپسند می‌دانند.

 

4       برابری زن و مرد یک قضیه مصلحتی و به عبارت دیگر اخلاقی است؛ اما پرسش درباره‌ی تمایزات اساسی بین آن‌ها، یک مسئله علمی است.

 

5       حجم هورمون‌ها و پیوندهای مغز که در رحم مادر شکل می‌گیرند؛ افکار و رفتارهای ما را تعیین میکنند. بنابراین از ابتدا دو جنس، هم از نظر جسمی و هم از نظر روحی متفاوتند؛ یعنی برابر نیستند.

 

6       شناختن جنس مخالف یک امتیاز بزرگ است.

 

7       زنان خیلی سریع می‌فهمند که کسی غمگین یا ناراحت است ولی مردان تا کسی گریه نکند و ناراحتی خود را بیان نکند؛ ناراحتی او را نمی‌فهمد. این اصطلاحاً درک زنانه است که برای انجام وظایف مادری و خانه‌داری در زن تکامل پیدا کرده‌است.

 

8       زنان جزئی تغییرات ظاهری و رفتاری دیگران را درک می‌کنند و این توانائی زنان، قرن‌هاست که همسران بی‌وفا را غافلگیر کرده‌است.

 

9       مغز یک مرد در حالت استراحت 70% از فعالیتش کاسته می‌شود؛ ولی زن در همان حال 90%  فعالیت مغزی دارد. بنابراین زن یک رادار سیار است که به طور مرتب از پیرامون خود اطلاعات دریافت کرده و تجزیه تحلیل می‌کند.

 

10     در چشم انسان، سلول‌های مخروطی، وظیفه تشخیص رنگ‌ها و دیدن جزئیات را دارد. عامل انتقال این سلول‌ها بر روی کروموزم x است و زنان بر خلاف مردان که xy هستند 2 کروموزم x دارند ( xx ). پس تعداد بیشتری سلول مخروطی در چشمشان وجود دارد و جزئیات و رنگ‌ها را بهتر تشخیص می‌دهند.

 

11     سفیدی چشم زنان بیش از مردان است و چون سفیدی چشم وظیفه‌اش حرکت و تغییر جهت است؛ زنان بهتر می‌توانند کره‌ی چشمشان را حرکت بدهند بنابراین فضای بیشتری را در هر نگاه می‌بینند.

 

12     زنان دید گسترده‌ای دارند ولی مردان زاویه‌ی دیدشان مثل یک تونل تنگ است.

 

13     چشم مردان بزرگتر از زنان است و برای دیدی تونل مانند و فاصله‌های بسیار دور، برنامه‌ریزی شده است.

 

14     چشم مردان چون به مدت هزاران سال برای شکار تکامل یافته؛ برای نگاه کردن به روبرو و مسافت‌های دور ( برای پیدا کردن شکار ) مناسب است. برخلاف آن، چشم زنان چون وظیفه حفاظت از خانه را برعهده داشته است، می‌تواند تا زاویه 45 درجه از چپ و راست و بالا و پائین را ب‌بیند.

 

15     به علت نوع بینائی‌شان، تعداد تصادفات پسربچه‌ها حدود دو برابر دختربچه‌هاست؛ که البته مقداری از این تفاوت به علت پرجرأت‌تر بودن پسرها نیز هست.

 

16     علت این‌که مردها اشیاء را در یخچال ، کمد و . . . . . دیرتر از زن‌ها پیدا می‌کنند؛ تفاوت وسعت بینائی آن دو جنس است. چیزی که زن با یک نگاه پیدا می‌کند. مرد برای پیدا کردنش باید سرش را به چپ و راست و بالا و پائین حرکت دهد.

 

17     زنان توانائی تجسم فضائی کمتری دارند؛ بنابراین موقع پارک کردن ماشین اغلب با مشکل مواجه شده و به در و دیوار می‌زنند.

 

18     مردان چشم‌چران‌تر از زنان نیستند ولی چون مردها برای دید زدن مجبورند سرشان را به اطراف حرکت دهند زودتر لو می‌روند. ولی زن‌ها در حالی‌که ظاهراً جلوشان را نگاه می‌کنند، اطرافشان را هم دید می‌زنند.

 

19     چون مردان در نور کم دید بهتری از زنان دارند و همچنین تجسم فضائی و تخمین فاصله‌شان با خودروهای دیگر را راحت‌تر انجام می‌دهند؛ بهتر است مردان در شب و زنان در روز رانندگی کنند.

 

20     هنگام ورود به یک مهمانی، زنان در کمتر از 10 دقیقه تمام افراد را از نظر می‌گذرانند و شخصیت و رفتارشان را تجزیه و تحلیل می‌کنند. ولی مردان بیشتر به فضا و مکان توجه می‌کنند و حداکثر چند نفر آشنا را تشخیص می‌دهند.

 

21     مردها معمولاً با دروغ‌هایشان نمی‌توانند زنان را قانع کنند؛ چون آنان عدم‌هماهنگی رفتار و گفتارشان را تشخیص می‌دهند ( با دقتی که روی جزئیات حرکات بدن او دارند ). ولی زن‌ها به راحتی سر مردان را شیره می‌مالند!! برای دروغ به زنان، مردان بهتر است از نامه یا تلفن استفاده کنند! 

 

22     زنان بهتر از مردان می‌شنوند و می‌توانند صداهای بالا ( زیر ) را تشخیص دهند ( مثل گریه‌ی بچه ). علاوه براین، زن می‌تواند صداهای مختلف را از هم تمیز داده و هر جزء آن را مشخص نماید. وقتی چند صدای همزمان است مثل یک گفتگوی شلوغ یا روشن بودن تلویزیون و حرف زدن با تلفن و غیره، این مهارت زنان مشخص‌تر است.

 

23     زنان تغییرات جزئی در قوت وضعف و طنین صدا را خیلی بهتر از مردان درک می‌کنند ( بسیاری از ناگفته‌ها را از لحن کسی می‌فهمند ) و استعدادشان برای آواز خواندن چندین برابر مردان است. گوش زنان به صداهای بم و بلند بسیار حساس است ( اغلب به مردان می‌گویند : صدات را واسه من بلند نکن ) و از صدای آرام و زمزمه‌های لالائی‌مانند لذت می‌برند ( مخصوصاً زمزمه‌های عاشقانه).

 

24     پسران مخصوصاً در سنین بلوغ، بسیاری از صداها وفرکانس‌ها را نمی‌شنوند؛ به همین خاطر اگر پسری را نصیحت می‌کنید و او جای دیگری را نگاه می‌کند، می‌توان مطمئن بود که اکثر کلمات را نمی‌شنود.

 

25     مغز مردان برای آن که جزئیات را ببینند و بشنوند تنظیم نشده است.

 

26     ناز و نوازش در کودکان اثر معجزه‌‌آسائی دارد و کمک می‌کند که از نظر جسمی و روحی سالم‌تر باشند و در بزرگسالی خشونت و پرخاشگری کمتری بروز دهند. ناز و نوازش و تماس پوستی در بزرگسالان ( مخصوصاً زنان ) نیز اثر آرام‌کننده‌ای دارد.

 

27     پوست زنان در بزرگسالی، حداقل 10 برابر بیش از مردان نسبت به فشار و لمس کردن حساس است.

 

28     احتمال این که یک زن، در هنگام صحبت معمولی زن دیگری را لمس و نوازش کند؛ 4 تا 6 برابر مردان است.

 

29     اگر بخواهیم زنان به ما نمره‌ی بهتری بدهند؛ باید آنان را به‌طور مرتب و به‌اندازه کافی نوازش کنیم ( چنگ زدن و فشار زیاد از حد پوست، اثر معکوس دارد ). همچنین اگر بخواهیم از نظر روانی کودکانی سالم داشته باشیم؛ باید همیشه و مرتب آنان را ناز و نوازش کنیم.

 

30     زنان حس چشائی قوی‌تری از مردان دارند و مزه‌های مختلف بخصوص شیرینی را بهتر تشخیص می‌دهند (به همین خاطر قاتل شیرینی و شکلاتند). ولی مردان مزه تلخی و شوری را بهتر درک می‌کنند و به موادی که مزه‌شان رگه‌ای از تلخی داشته باشند بیشتر علاقه دارند.

 

31     زنان حس بویائی قوی‌تری نسب به مردان دارند و از بوی هر مردی می‌فهمند که او سیستم ایمنی قوی دارد یا نه.

 

32     زنان به علت حس‌های قوی‌تر به اصطلاح درک سریع زنانه‌شان، زودتر بالغ می‌شوند. اما پسرها تا سال‌ها به شیطنت‌ها و سبک‌سری‌های کودکانه‌شان را ادامه می‌دهند.

 

33     تحقیقات نشان داده است که در پاسخ به پرسش‌های هوشی، زنان تا 3 درصد بهتر از مردان هستند.

 

34     در بخش‌های مختلفی از مغز زنان، مرکز کلامی وجود دارد و مهارت کلامی آنان اصولاً عالی است. در صورتی‌که در مردان فقط بخش چپ در رابطه با کلام فعال است.

 

35     زنان معلمان زبان خوبی هستند و مردان جهت‌یاب‌های بهتری هستند.

 

36     مشکلات تکلم و از دست دادن قدرت بیان، در مردان 3 تا 4 برابر بیشتر از زنان است.

 

37     دو نیمکره مغز به‌وسیله‌ی رشته عصب‌هائی که جسم پینه‌ای نامیده می‌شود به هم وصل می‌گردند. جسم پینه‌ای در زنان، 30 درصد ضخیم‌تر از مردان است؛ بنابراین می‌توانند چند کار را به‌طور هم‌زمان انجام دهند.

 

38     برای این که دو سمت مغز زنان هم‌زمان فعال است؛ برای آنان تشخیص سمت چپ و راست مشکل‌تر از مردان است.

 

39     15 تا 20 درصد مردان مغز زنانه و حدود 10 درصد زنان مغز مردانه دارند.

 

40     6 تا 7 هفته اول، جنین جنسیت خاصی ندارد؛ گرچه بیشتر ماهیتی زنانه دارد. پس از آن، قسمتی از سلول‌های جنین شروع به ترشح هورمون‌های زنانه یا مردانه ( با توجه به جنسیت ) جنین می‌کند و اندام‌های بدن از جمله مغز به صورت مؤنث یا مذکر شکل می‌گیرد. اگر هورمون مردانه به اندازه کافی نباشد؛ ممکن است اثر لازم را بر روی مغز نگذارد و مغز چنین پسری حالتی دخترانه پیدا کند. ( چون اولویت دریافت این هورمون‌ها با اندام‌های تناسلی است )

 

41     بر خلاف مردان که بخش مربوط به تکلم در یک نیمکره‌ی مغز قرار دارد؛ در زنان علاوه بر نیمکره‌ی چپ، بر روی نیمکره‌ی راست هم بخش کوچکتری برای تکلم دارند ( دوموتوره بودن زبان یا موتور زاپاس ! ) به همین خاطر هم بیشتر و بهتر می‌توانند حرف بزنند؛ هم موقع تکلم بر خلاف مردان کار دیگری را هم می‌توانند انجام دهند.

 

42     مردان می‌توانند مشکلاتشان را در یک فهرست ذهنی جمع‌آوری و در اتاق انتظار قرار دهند. در حالی که مشکلات زنان ( بدون بایگانی شدن ) در سرشان دیوانه‌وار می‌چرخد؛ بنابراین مجبورند درباره‌ی آن صحبت کنند.

 

43     زن در دوره‌ی زنانه‌اش هنگامی که حجم بالائی از استروژن ( هورمون زنانه ) در خونش وجود دارد آرامش بیشتری دارد و بهتر حرف می‌زند. ولی هنگامی که مقدار این هورمون کمتر است و نسبت هورمون مردانه تستوسترون ( که البته مقدارش در زن اندک است ) بالاتر است زن توانائی بیان کمتری دارد اما توان تجسم فضائیش بهتر است ( البته نه به خوبی مردان، فقط در حدی که اگر چیزی به سمت شوهرش پرت کن دقیق‌تر به هدف بخورد ).

 

44     مردان اصولاً با خودشان صحبت می‌کنند چون آنان قدرت بیان زنان را ندارند تا بتوانند با جهان پیرامون خود ارتباط برقرار کنند ( مردان در دلشان حرف می‌زنند و زنان با صدای بلند فکر می‌کنند. )

 

45     اگر مردان بخواهند با زنان رابطه خوبی برقرار کنند باید یاد بگیرند بیشتر صحبت کنند.

 

46     اگر مردی چند کار برای انجام دادن ( یا چند مشکل ) داشته باشد؛ در ذهنش آن‌ها را مرور می‌کند تا به ترتیب کارها را انجام داده یا مشکلات را حل کند. ولی زن کارها و مشکلات را با صدای بلند مطرح می‌کند. به‌همین‌خاطر ممکن است این سوء تفاهم برای مرد ایجاد شود که زن می‌خواهد بگوید کارها یا مشکلاتم زیاد است و تو کمکی به من نمی‌کنی، یا از او کمک می‌خواهد.

 

47     یک زن 6 تا 8 هزار لغت، 2 تا 3 ‌هزار آوا و 8 تا 10 هزار حرکت دست و چهره و اعضای بدن و جمعاً 20 هزار عنصر ارتباطی و یک مرد 2 تا 4 ‌هزار لغت، 1 تا 2 ‌هزار آوا و 2 تا 3 ‌هزار حرکت دست و چهره و اعضای بدن و جمعاً 7 هزار عنصر ارتباطی در روز به‌کار می‌برند. اگر مرد در کار روزانه از 7 هزار عنصر استفاده کند؛ برای همسرش که اکثر آن عنصر ارتباطیش در خانه بلااستفاده مانده چیزی باقی نمی‌ماند که نتیجه‌اش بدخلقی‌های سر شام است.

 

48     زنان چهار برابر بیشتر از مردان دچار ناراحتی‌های آرواره و فک می‌شوند.

 

49     انتظار اکثر زنان این است که وقتی در پایان روز بالاخره تمام کلماتشان را تا آخر خرج می‌کنند؛ صحبتشان را با ارائه راه‌‌حل قطع نکنند.

 

50     زنان خانه‌دار امروزی در مورد حرف زدن مشکل بیشتری دارند چون زنان نسل قبل دور و برشان شلوغ بود ( خانواده‌های بزرگ یا زنان همسایه و بچه‌های زیاد ) و حرف‌هایشان تخلیه می‌شد ولی زنان خانه‌دار امروز با همسایه‌هایشان ارتباط کمتری دارند ( چون شاغلند یا ارتباط‌ها کمتر شده ) و خانواده کوچک شده است؛ بنابراین مرد به تنهائی از پس شنیدن این همه حرف برنمیآید.

 

51     اولین قاعده در گفت‌و‌گو با یک مرد این است که تا حد امکان حرف خود را ساده بیان کنید و با او هم‌زمان در باره‌ی چند موضوع صحبت نکنید.

 

52     زنان به‌خاطر ارتباط بهتر دو نیمکره‌ی مغز می‌توانند درباره‌ی چند موضوع هم‌زمان حرف بزنند و یا اصطلاحاً چند بحث را هم‌زمان جلو ببرند. ولی مردان در مقابل چند موضوع مختلف گیج و عصبی می‌شوند. در واقع مغز زنان سیستم چند کاناله و مردان یک کاناله است.

 

53     در انگلستان در سال 1998 ، 1/99 درصد کارمندان دفتری و منشی‌ها زنان بوده‌اند؛ چون منشی‌گری شغلی است که باید چند وظیفه را هم‌زمان پیگیری کنند.

 

54     در هر جائی که بحث توانائی برقراری ارتباط و قدرت بیان باشد زنان حرف اول را می‌زنند.

 

55     زنان می‌توانند هم‌زمان بخش مکالمه در دونیمکره‌ی مغز و هم بخش شنوائی‌شان فعال باشد. یعنی زنان می‌توانند در آن واحد، هم حرف بزنند و هم گوش بدهند. به‌همین خاطر است که جمع‌های زنانه این‌قدر پر سروصداست.

 

56     زنان به هیچ عنوان نباید حرف مردان را قطع کنند. چون علاوه بر این‌که مردان موقع تمرکز بر حرف زدن، آمادگی شنیدن نیستند؛ معمولاً رشته کلام از دست‌شان خارج می‌شود و یادشان می‌رود چه می‌خواستند بگویند.

 

57     وقتی زن با شما زیاد گفت‌وگو می‌کند؛ شما را دوست دارد. اما اگر او یک کلمه هم با شما حرف نزند در روابطتان مشکلی وجود دارد.

 

58     به‌طور میانگین مردان حدود 9 دقیقه وقت لازم دارند تا بفهمند که زنان با سکوتشان آنان را تنبیه کرده است. تا قبل از 9 دقیقه این سکوت را یک جایزه تلقی می‌کنند.

 

59     زنان دوست دارند غیر صریح حرف بزنند، چون باعث طولانی شدن روند صحبت می‌شود و این کار مانند طرح کردن و حل کردن یک چیستان برایشان لذت‌بخش است. اما مردان چون قاعده‌ی این کار را نمی‌دانند برایشان سردرگمی و دلخوری ایجاد می‌کند.

 

60     وقتی بخواهیم مردی به حرفمان گوش کند باید به موقع او را از آن موضوع باخبر سازیم و در ابتدا، مواردی که می‌خواهیم با او صحبت کنیم را مطرح سازیم.

 

61     زنان در صحبت‌هایشان از غلو و اغراق زیاد استفاده می‌کنند که اگر مرد بخواهد به معنی واقعی کلمات توجه کند دچار سوءتفاهم می‌شود. بنابراین او باید سعی کند معنای واقعی سخن زن را کشف کند.

 

62     زنان موقع گوش دادن، احساساتشان را در چهره‌شان نشان می‌دهند در صورتی‌که مردان چون این احساسات را علناً بروز نمی‌دهند برای زنان بی‌احساس جلوه می‌کنند. از سوی دیگر زنان در نظر مردان کم ظرفیت و دمدمی‌مزاج به‌نظر می‌رسند.

 

63     اگر زنان می‌خواهند که مردان به حرف آنان گوش دهند باید صریحاً بگویند : « دوست دارم ( مثلا نیم ساعت ) به حرف من فقط گوش بدهی بدون این‌که راه‌حلی ارائه کنی».

 

64     زنان توانائی خوبی برای درک تصویری-‌ فضائی خوبی ندارند ( برای پیدا کردن  نقشه یا هدف‌گیری ). زیرا آنان به ندرت مجبور بودند چیز دیگری غیر از مردان را شکار کنند!

 

65     مردان شمال و جنوب را بهتر تشخیص می‌دهند ولی زنان که این توانائی را ندارند بیشتر گم می‌شوند.

 

66     آیا می‌خواهید زندگی خوشی داشته باشید؟ پس هرگز از زنی نخواهید که نقشه شهر یا جاده را برای شما بخواند!

 

67     نقشه‌خوانی وظیفه‌ای مردانه است چون زنان به راحتی شمال و جنوب را تشخیص نمی‌دهند و تخمین مسافتشان معمولاً غلط از آب درمی‌آید.

 

68     مغز زنان برای آموزش بهتر تخصص یافته است تا مغز مردان، زیرا در زنان توانائی ایجاد ارتباط انسانی بهتر رشد کرده است.

 

69     زنان در هیچ کاری کوتاهی نکرده‌اند غیر از این که شبیه مردان نشده‌اند. کسانی که فکر می‌کنند زنان در جامعه به موفقیتی نرسیده‌اند، موفقیت را با مقیاس‌های مردانه سنجیده‌اند.

 

70     حجم مغز افراد بازنشسته‌ای که در این دوران فقط دراز می‌کشند و استراحت می‌کنند کاهش می‌یابد ولی اندازه‌ی مغز بازنشستگانی که از نظر فکری و روانی فعال مانده‌اند تغیر نیافته و یا حتی بزرگتر هم میشود.

 

71     برای مردان اعتراف به اشتباه بسیار سخت است، بنابراین ایستادن و پرسیدن آدرس که نوعی اعتراف به عدم توانائی پیدا کردان راه است؛ برای مردان بسیار مشکل خواهد بود.

 

72     چرا بنی‌اسرائیل چهل سال در بیابان سرگردان بودند؟ برای این که راه را نپرسیدند.

 

73     مغز دختران برای واکنش نسبت به انسان‌ها و چهره‌ها برنامه‌ریزی شده است در حالی‌که مغز پسران نسبت به اشیاء و اشکال واکنش نشان می‌دهد. دختران حتی از دوازده هفتگی افراد خانواده را از غریبه‌ها تشخیص می‌دهند؛ برعکس پسرها اسباب‌بازی‌ها و چیزهائی که از دستشان رها می‌شود را بهتر پیدا می‌کنند.

 

74     در گروه‌های دختران همدلی بیشتر است و رتبه‌بندی و سردسته ندارند. اما در گروه‌های پسرانه، همه قصد برتری بر دیگران را دارند و معمولاً علاوه بر سردسته، افراد گروه هم، هر کدام رتبه و جایگاه خود را دارند و فرد جدید تا قبل از این‌که جایش در سلسله مراتب گروه مشخص گردد، پذیرفته نمی‌شود.

 

75     دختران با کسی که مشکل و نقص عضوی دارد مهربان هستند ولی پسرها چنین کودکی را به نحوی تحریم کرده و اذیت می‌کنند. اگر به یک دختر چهار ساله یک خرس عروسکی یا یک اسباب‌بازی بدهیم آن را به بهترین دوست خود تبدیل می‌کند؛ ولی یک پسر دل و روده‌ی اسباب‌بازی را بیرون می‌ریزد که ببیند چطور کار می‌کند.

 

76     پسران رقابت می‌کنند و دختران همکاری.

 

77     دختران راحت‌تر با هم صمیمی می‌شوند و درد دل می‌کنند ولی پسران این کار را به ندرت انجام می‌دهند. چون هر پسری برای پسر دیگر بالاخره در یک زمینه‌ای رقیب محسوب می‌شود که باید تا حدی از او برحذر باشد.

 

78      بهترین صفاتی که مردان برای خود می‌پسندند: شجاع، بالیاقت، باکفایت، مسلط، قاطع و قابل احترام

بهترین صفاتی که زنان برای خود می‌پسندند: دلسوز، با محبت، دست و دلباز، با احساس، جذاب، صمیمی و خیرخواه

 

79     مردی که احساساتش تحریک شده باشد می‌تواند مثل خزنده به سمت کسی برود و نیش  بزند؛ اما زنی که احساساتش تحریک شده باشد دوست دارد در مورد احساساتش حرف بزند.

 

80     وقتی که زن در روابط با اطرافیانش مشکل دارد نمی‌تواند بر کارش تمرکز کند و وقتی مردی از کارش ناراضی است نمی‌تواند بر روابطش تمرکز کند.

 

81     مرد برای این که عشقش را را به زن نشان دهد، از بلندترین کوه‌ها بالا می‌رود، در عمیق‌ترین دریاها شنا می‌کند و از کویر برهوت می‌گذرد. با این حال زن او را ترک می‌کند برای این که مرد هیچ‌وقت در خانه نبوده است!!

 

82     زن همسرش را به این دلیل ترک نمی‌کند که با آن چه او برایش فراهم کرده احساس خوشبختی نمی‌کند؛ بلکه به این‌خاطر او را ترک می‌کند که از نظر احساسی تأمین نمی‌شود.

 

83     وقتی یک مرد بر حق نباشد احساس ناتوانی می‌کند چون او قادر نبوده وظیفه‌اش را به‌خوبی انجام دهد.

 

84     زن وقتی از مرد می‌خواهد برای کاری ( پیدا کردن راه، تعمیر وسیله‌ای و . . ) از کسی کمک بگیرد مرد این چنین برداشت می‌کند که زن می‌گوید: « تو عرضه‌ی انجام آن کار را نداری، یک مرد دیگر را می‌آورم تا آن را انجام دهد. » در حالی‌که زن در واقع قصد کمک کردن به مرد را دارد و می‌خواهد او کم‌تر اذیت شود.

 

85     مرد به هیچ اشتباهی اعتراف نمی‌کند؛ زیرا می‌ترسد که زن دیگر او را دوست نداشته باشد. واقعیت این است که وقتی مرد به اشتباه خود اعتراف می‌کند زن بسیار بیشتر از قبل او را دوست دارد.

 

86     ابراز احساسات برای مردان به معنای ضعف است.

 

87     مردان طاقت هیچ انتقادی را ندارند برای همین ترجیح می‌دهند با دختران باکره ازدواج کنند.( مبادا در ذهن زن، با مرد دیگری مقایسه شوند. )

 

88     مرد ذاتاً شکاک، در حال رقابت، مسلط، در حال دفاع، تودار و تک‌رو است و وضعیت روحی‌اش را در برابر اطرافیانش مخفی می‌کند تا در هر موقعیتی آقای خانه باشد.

 

89     اضطراب و فشار، باعث فعال شدن عملکرد مغز مرد و تجسم فضائی و منطق می‌شود. اما در مورد زن، مرکز تکلم را فعال می‌کند.

 

90     مهم‌ترین چیزی که یک مرد می‌تواند ( در مورد ارتباط با زنان ) یاد بگیرد، گوش کردن است. و این که گاهی چند صدا از خود در آورد و چند حرکت نشان دهد که یعنی گوش می‌کند، اما هیچ راه‌حلی ارائه ندهد.

 

91     زنان معمولاً به مردان می‌گویند: « تو باید درباره‌ی مشکلت حرف بزنی، بعدش حتماً حالت بهتر می‌شود. » ولی این روش فقط برای زنان کاربرد دارد نه مردان.

 

92     وقتی مردی مشکلی دارد، اولویت برای او، حل آن مشکل است که توسط سمت راست مغز باید انجام شود. دراین حال حرف زدن و گوش کردن که توسط سمت چپ مغز مرد انجام می‌شود، امکان‌پذیر نیست.

 

93     مردان از صخره‌ی تنهائی خود بالا می‌روند تا مشکلاتشان را حل کنند ( مجسمه‌ی تفکر "رُدِن" ) زنانی که آنان را تا آن بالا دنبال می‌کنند، با اردنگی دوباره به پائین فرستاده می‌شوند! ( مگر این‌که یک چای یا شیرینی برای او ببرد و بدون  وادار کردن او به حرف زدن، آنجا را ترک کند. )

 

94     کارهائی مثل خواندن روزنامه یا مجله، تعمیر وسائل منزل، تماشای تلویزیون و بازی‌هائی که احتیاج به حرف زدن زیاد ندارد، روند حل مسئله را در ذهن مردان مختل نمی‌کند، حتی آن را تسریع هم می‌کند. به همین دلیل مردان این کارها را به حرف زدن ترجیح می‌دهند.

 

95     مادران نباید پسران را وادار به گفتگوی چهره به چهره کنند؛ چون این کار را دوست ندارند. بلکه اگر بتوانند موقعی که کاری را با هم انجام می‌دهند ( مثل بازی رایانه‌ای نقاشی و . . . ) با هم صحبت کنند نتیجه‌ی بهتری می‌گیرند.

 

   + محسن مردانی - ۸:٠٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٥
← صفحه بعد